یک شهر با رسیدن تو صبح می شود
با یک ستاره چیدنِ تو صبح می شود
خورشیدِ من، تمام وجود سیاه شب
با انتشار دیدنِ تو صبح می شود
گیسوانت
آبشاری است
به آسیاب عشق
وقتی گندمی ها را
به هم می سایند.
نگاهت، مور مورِ مورچه ای سیاه
بر سطح آماسیدۀ عشق
یا فروغلتیدن قطره ای باران
در امتداد یخ زدۀ بینی
و بهت منجمد مژگان
رد انگشتانت
هنوز بر گلوی گرفتۀ پیری
و رد پایت
تا برف سفید فراموشی
جاری است.
برفی که تمام اندام عشق را
پتویی می شود
تا خوابِ بی نهایت
برفی
از باریدن تک ستاره ها.....
و آسمانی
که کم کم تهی می شد از عشق
من به شهر خیال تبعیدم
شهر در خواب رفتۀ خاموش
قدرت اینجا چقدر وارونه
گربه موش است در برابر موش
قارقارِ کلاغ ها پیداست
جل و قمری و کبک لال شده
مار می ترسد از طناب سیاه
شیر جاروکش شغال شده
چشمه و سرو ناز دشمن هم
داس همبستر گل دختر
تشنۀ تشنه، داغ مثل کویر
آب و ماهی به خون یکدیگر
آسمان تلخ و تیره و مسموم
برف آلوده، باد آلوده
و شب همخوابۀ هزار گناه
نفسِ بامداد آلوده
خیل پروانه های رنگ به رنگ
به ملخ های هرزه پیوستند
سار و گنجشک و کفتر و مینا
با جناب مترسک همدستند
مرد اهل ریاست اهل دعا
شیخنا تاجر مسلمانی
و در این شهر، شهرِ بی در و سر
قاضیان نیز رهزن و جانی
ناقد از نقد خویش شرمنده
قلم آزرده خاطر و بی رنگ
حال تاریخ را به هم زده است
دهن بوی دادۀ فرهنگ
مهربانی سوال بی پاسخ
دشمنی نقل مجلس مردم
جهل مضمون اول مکتب
بی سوادی مدرس مردم
دست دریا از آسمان کوتاه
کوه ها زیر بارش دردند
دشت ها هم رکابِ باد عقیم
اسب های نجیب بی مردند
پشت قانون این خراب آباد
زنده ها مرده ها بلاتکلیف
در سراشیبِ آسمان و زمین
جایگاه خدا بلاتکلیف
حاکمیت به دست زور و زر است
نقش مردم چو سکۀ ناچل
سلطه دارد به سر نوشت بهار
حکم گرگ و حکومت جنگل
آدمیت مسافری گمنام
فرق نااهل و اهل ناپیداست
بی خیالِ هر آنچه گفتم باش
به گمانم که شهر هِرت اینجاست
آصف رحمانی
20/12/86خ
در کشور ما سخن وری هم جرم است
اندیشه خویش باوری هم جرم است
در عصری که دنیا شده چون دهکده ای
صحبت به زبان مادری هم جرم است
آزادی و اندیشه در انسان مولانا
روح الامین امینی
حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را بدون شک به عنوان یکی از بزرگترین سخن سرایان زبان فارسی دری می شناسیم که می توان ادعا کرد درونمایه آثارش سرشار از اندیشه هایی بلند و انسانی است؛ که از او چهره ای بلند بالا در تاریخ ادبیات، اندیشه و عرفان ما ساخته است و همواره او را یک سر و گردن بلند تر از دیگر شاعران از نگاه غنای اندیشه در می یابیم.
کسی با این خصوصیت بدیهی است که دیدی بسیار گسترده نسبت هستی دارد؛ دیدی که مرزهای زمان، مکان و زبان را شکستانده، از چوکات ملیت بیرون آمده، و تبدیل به چهره ای جهانی گردیده است. چهره ای که بعد از قرن ها از شرق تا غرب همهمه اش پیچیده و اندیشمندان بزرگ معاصر، با جستجو و تفحص در آثارش هر روز با دست آوردهایی تازه و شاداب تر مقاله ها می نویسند و کتاب ها چاپ می کنند.
من در لابلای این کلمات قصد دارم قسمتی از دریافت های خود را درباره اهمیت آزادی و اندیشه در آثار حضرت مولانا که در نتیجه منجر به گسترده گی دید این ابر مرد نسبت به انسان می شود بگنجانم. هم چنان در سطوری که خواهد آمد تلاش نویسنده بر این است تا از متوسل شدن به آرا و نظریات دیگران در حد توان دوری جوید و حرف هایش را با استناد به آثار حضرت مولانا که بیشتر تاکید بر مثنوی معنوی است ارائه دارد.

داستانی که در باره جبر و اختیار در مثنوی حضرت مولانا وجود دارد قسمتی از مایه های اندیشه مولانا جلال الدین محمد بلخی را نسبت به انسان به خوبی نشان می دهد.
انسان به عنوان موجودی آزاد که اگر از دریچه دینی هم به سمت او نگاه کنیم خلیفه الله در روی زمین است.
آزادی مهم ترین جوهری است که در ذات همه انسانها وجود دارد و یکی از شاخصه ها و ویژه گی های بارز آدم هاست. اگر سری به دنیای معاصر هم بزنیم بیشتر انقلاب هایی که صورت می گیرد و عده ای حاضر به قربانی کردن خویش می گردند برای همین عطیه مقدس و دوست داشتنی یعنی آزادی است. چیزی که آدم ها به یاری آن از هیئت ابزاری مجبور بیرون می آیند و به قول شاملوی بزرگ به اختیار بر می گزینند.
نگاهی به آثار بزرگان ادبیات فارسی نشان می دهد که توجه به آزادی انسان یکی از نکات محوری این آثار گرانبها است البته باید به یاد داشت که در بین بزرگان تاریخ ادبیات فارسی شاید نتوان کسی را یافت که بر علاوه شاعری بزرگ اندیش مندی بزرگ نیز نباشد. آن هم اندیش مندانی که در واقع امر بیشتر بار مکتوب اندیشه های گذشته گان ما در آثار این بزرگان به یادگار مانده است. نام و آثار بزرگانی مانند عطار نیشابوری، سنائی غزنوی، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی، ابوالمعانی بیدل دهلوی و کسان دیگری از این دست در تاریخ ادبیات نشان از غنای اندیشه در این آثار است. آن هم اندیشه هایی متعالی و صافی که با گذشتن از فلتر های فلسفه و عرفان به تحلیل و تفسیر هستی به شکل عام و انسان به شکل خاص پرداخته اند.
انسان به قول الکسیس کارل به عنوان موجودی ناشناخته همواره توجه اندیش مندان و متفکرین را به سوی خویش نگاه داشته است و طوری که بدیهی است این توجه منحصر به اندیشمندان فارسی زبان نیز نمی شود و مقوله ای است که تقریبا تمام کسانی که در حوزه علوم انسانی نظری عمیق تر داشته اند سری به این کوچه پر پیچ و خم، دور و دراز و رازناک زده اند. کوچه ای که کمتر رهگذری توانسته تصویری روشن از آن را برای مخاطبش ارائه کند و یا حتی خود به دریافت قانع کننده و دقیقی از آن دست یابد.
مسئله جبر و اختیار و این که آیا در واقع امر انسان به معنی واقعی کلمه موجودی مجبور است یا مختار از نکاتی است که در طول تاریخ فلسفه، اندیشمندان بزرگی را سر دچار آن می بینیم و در ادیان مختلف نیز از نکاتی است که بحث فراوانی را پیرامون خود به راه انداخته است و هر کس به گونه ای تلاش داشته تا به حل این نکته با توجه به بعضی از مسائل دیگر که در این امر دخیل می نمایند بپردازد. به طور مثال در گستره ادیان الهی پرداختن به این مسئله اندیش مند دیندار را وادار می کند تا به بعضی از صفات ذاتی خداوند مانند علم، قدرت و عدالت نیز نظری داشته باشد و بحث جبر و اختیار را همراه با تفکر در باره این صفات خداوند مورد تحلیل و بررسی قرار دهد.
حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را از درون آثارش آزاده مردی در می یابیم که انسان را نه موجودی ماشین مانند بلکه هستنده ای که به نیروی اندیشه و تفکر خویش انتخاب می کند؛ و به وسیله همین نیروی جادویی که حضرت مولانا آن را مرتبه ای از انسانیت می داند و در ادامه این بحث به شکل دقیق تر به آن نگاهی خواهیم داشت به کشف روابط اشیا و هستی دست می زند و حتی با آن وارد عرصه خدا شناسی نیز می گردد. حوزه ای که قسمت عظیمی از پیکره ی ادبیات ما که همانا آثار عرفانی شکل یافته در این گستره است را نیز وقف نگاهی جمال شناسانه و جلال شناسانه به خداوند کرده است؛ که حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را می توان با اقتدار اوج این تفکر و بینش یافت. تفکری که اگر با نگاهی دقیق تر وارد فضای آن شویم مباحث کوچک و بزرگ فراوانی را می توانیم در آن بیابیم که تجزیه و تحلیل شده اند.
اما احترام به آزادی انسان در آثار مولانا طوری که پیشتر نیز اشاره ای کردیم در یکی از داستان های مثنوی به خوبی مشهود است و در این جا سری به این داستان از زبان خود حضرت مولانا می زنیم.
آن یکی میرفت بالای درخت میفشاند آن میوه را دزدانه سخت
صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت گو چه میکنی
گفت از باغ خدا بندهی خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا
عامیانه چه ملامت میکنی بخل بر خوان خداوند غنی
گفت ای ایبک بیاور آن رسن تا بگویم من جواب بوالحسن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت میزد او بر پشت و ساقش چوب سخت
گفت آخر از خدا شرمی بدار میکشی این بیگنه را زار زار
گفت از چوب خدا این بندهاش میزند بر پشت دیگر بنده خوش
چوب حق و پشت و پهلو آن او من غلام و آلت فرمان او
گفت توبه کردم از جبر ای عیار اختیارست اختیارست اختیار
اختیارات اختیارش هست کرد اختیارش چون سواری زیر گرد
اختیارش اختیار ما کند امر شد بر اختیاری مستند
حاکمی بر صورت بیاختیار هست هر مخلوق را در اقتدار
تا کشد بیاختیاری صید را تا برد بگرفته گوش او زید را
لیک بی هیچ آلتی صنع صمد اختیارش را کمند او کند
اختیارش زید را قیدش کند بیسگ و بیدام حق صیدش کند
آن دروگر حاکم چوبی بود وآن مصور حاکم خوبی بود
هست آهنگر بر آهن قیمی هست بنا هم بر آلت حاکمی
نادر این باشد که چندین اختیار ساجد اندر اختیارش بندهوار
قدرت تو بر جمادات از نبرد کی جمادی را از آنها نفی کرد
در این داستان به خوبی تاکید حضرت مولانا را بر مسئله آزادی انسان می بینیم. نکته ای که امروز در صدر مصوبه های حقوق بشر و قوانین کشورهای دموکراتیک قرار دارد که البته باید یاد آور شد منظور از آزادی آدم ها تنها این آزادی های به ظاهر نیست. به این معنی که در واقع در آثار حضرت مولانا می توان سراغ دو نوع آزادی را گرفت که یکی همین آزادی های به ظاهر است که امروز سر و صداهای فراوانی را پیرامون آنها می شنویم و دو آزادی از قیود دیگری است که به "خود" آدم ها بر می گردد و در این جا قصد ما پرداختن به آنها نیست چرا که هم از حوزه این بحث خارج است و هم سخن گفتن درباره آنها مجال و فرصت بیشتری را می طلبد.
به هر حال پایه نظام های مردم سالار امروز بر مبنای آزادی های فردی در یک اجتماع ریخته شده است. با توجه به تاکید فراوان حضرت مولانا بر مسئله آزادی انسان به هیچ وجه نمی توان آن را نکته ای اتفاقی در آثار این بزرگ مرد شمرد. با وصف این که مولانا از معدود چهره های تاریخ ادبیات ما نیز هست که اندیشه ای به مراتب قوی تر از کلامش را در آثار به جا مانده از او می بینیم؛ و این نکته در مثنوی معنوی وی به خوبی محسوس و مشخص است؛ به این معنی که حضرت مولانا غرض از سرایش آثارش هنر نمایی های زبانی نبوده و از زبان و حتی شعر به عنوان ظرفی برای مظروف گسترده اندیشه و کشف یاتش از هستی استفاده می کرده است. و به خوبی به اهمیت آزادی انسان وقوف داشته و در محتوای کلامش همواره تکریم و احترام به آزادی را به شکل مشخص می بینیم. به این دوبیت که در داستان وحی آمدن از حق تعالی به موسی آمده است توجه کنید:
اختیار آمد عبادت را نمک
ورنه میگردد بناخواه این فلک
گردش او را نه اجر و نه عقاب
که اختیار آمد هنر وقت حساب
در این جا حضرت مولانا نمک عبادت را نیز اختیار می داند و در واقع امر هم همین طور است چرا که بدون اختیار پاداش و سرزنش هیچ معنایی ندارد همان طوری که در لابلای کلمات این ابیات به خوبی این مسئله را می بینیم.
با توجه به همین نکات است که در فضای فکری حضرت مولانا یکی از ویژه گی های بارز انسان را همانا آزادی در می یابیم. اما نگاه مولانا به آزادی چگونه است. او آزادی را وسیله ای برای کشف خلاقیت های بشر می داند. وسیله ای که او را اجازه می دهد به هر دریچه ای سرک بزند و با کشف رموز هستی همان گونه که بهتر می داند بیاندیشد و زندگی کند. و این جاست که تفاوت آدم ها نیز در نوع تفکر و اندیشه آنها شکل می یابد و "ای برادر تو همین اندیشه ای/ مابقی خود استخوان ریشه ای" مولانای بزرگ نیز تعبیری روشن تر پیدا می کند.
تاکید حضرت مولانا در فضای این بیت بر اندیشه، که انسان را به معنی واقعی کلمه در مرتبه ای از مراتب تکامل خلاصه در آن می داند نشان از ارزش و اعتبار اندیشه در نزد حضرت مولاناست.
در این جا به خوبی اندیشه ی مولانا نسبت به انسانیت مشخص می شود و می بینیم که دیگر خور و خواب و خشم و شهوت در این بیت جایگاهی ندارد و انسان مولانا رفته رفته می رود تا رنگ حقیقی اش را نشان دهد. در یکی از بیت های غزل مشهور "بگشای لب که قند فراوانم آرزوست" از دیوان شمس حضرت مولانا، شیخی را می بینیم که گرد شهر با چراغ به دنبال انسان می گردد.
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
تعبیر این بیت را به روشنی می توانیم در بیت"ای برادر تو همین اندیشه..." مثنوی ببینیم و وقتی با این بیت در مثنوی معنوی بر می خوریم و تعبیر مولانا را از انسان در می یابیم حق می دهیم به شیخی که با چراغ، در شهری که محل تجمع انسانها به معنی معمول کلمه است به دنبال انسان بگردد.
با همه این ها نباید از یاد برد که مولانا بر علاوه یک اندیشمند بزرگ عارفی نامی و پخته نیز بود. و از همین روست که او اندیشه را نیز عالی ترین مسند بشر نمی دانست بلکه اندیشه را به این سبب مورد تکریم و احترام قرار می داد که آن را راهی می دانست برای رسیدن به چیزهایی برتر و بزرگ تر فضای فکری حضرت مولانا در رابطه به مقام پشت سر نهادن اندیشه در داستان "عذر گفتن فقیر به شیخ" در دفتر دوم مثنوی به خوبی دیده می شود.
مر دلم را پنج حس دیگرست
حس دل را هر دو عالم منظرست
تو ز ضعف خود مکن در من نگاه
بر تو شب بر من همان شب چاشتگاه
بر تو زندان بر من آن زندان چو باغ
عین مشغولی مرا گشته فراغ
پای تو در گل مرا گل گشته گل
مر ترا ماتم مرا سور و دهل
در زمینم با تو ساکن در محل
میدوم بر چرخ هفتم چون زحل
همنشینت من نیم سایهی منست
برتر از اندیشهها پایهی منست
زانک من ز اندیشهها بگذشتهام
خارج اندیشه پویان گشتهام
حاکم اندیشهام محکوم نی
زانک بنا حاکم آمد بر بنا
در این جاست که می بینیم حضرت مولانا پیشنهادی برتر و منزه تر از اندیشه دارد که همانا دل است. و برای این دل پنج حس دیگر قائل می شود حواسی که در چوکات اندیشه نمی گنجد و مخصوص دل است و می بینیم که با صراحت اعلام می دارد "بر تر از اندیشه ها پایه منست"و هم چنین می گوید:"حاکم اندیشه ام محکوم نی/ زانک بنا حاکم آمد بر بنا" در این جاست که خود را حاکم بر اندیشه می داند و با تمثیلی زیبا نیز حرفش را به اثبات می رساند.
در مقام آزادی و اندیشه هنوز به ارج و احترام واقعی مولانا نسبت به انسان نرسیده بودیم بلکه در آنجا با مرتبه ای از مراتب انسان روبرو بودیم که انسان را از لباس حیوانیت بیرون آورده بود و در هیئت موجودی آزاد و اندیشمند با او روبرو شده بود. و در این جا به خوبی دیده می شود که مولانا انسان را به مراتب بزرگ تر از این صفت ها می داند و دل را آیینه تمام نمایی می یابیم که می تواند تجلی گر تمام رموز و اسرار هستی باشد؛ اسراری که دیگر کشف آنها کار اندیشه نیست و نیاز به جستجوگری دقیق تر و چالاک تر دارد که نه از راه تجزیه و تحلیل، بلکه از راه کشف و شهود به آنها دست یابد و این وسیله، نه! که غایت نهایی انسان است و واقعیت او را در درون آن می توان جستجو کرد. که خود آغاز بحثی دیگر است...
با عرض تسليت به مناسبت فرارسيدن عاشوراي حسيني شعري تقديم شما عزيزان مي كنم كه محرم سال گذشته در مشهد مقدس سروده ام. اما قبل از آن يك رباعيِ زيبا از آصف رحماني:
فرياد بلند عاشقي غوغايش
خورشيد بود سايه يي از سيمايش
مُهر است، كه آسمان بر او سجده كند
محراب نماز ظهر عاشورايش
قفسۀ سینه ی تان
درخود
مرغ آزادی را پروراند
و راهی شد
پله
پله
تا پهلوی خدا
وقتی
گلوی گل دو فصله یتان
کهکشان راه شیری
مسمی شود
گلوی شما را
چه بنامم ؟
هنوز به مشامم
بوی بوسه هایِ ملکوتیِ نشسته بر گلویتان...
می خواهم تا گلویتان را
بوسه گاه خدا
بنامم
که کمتر از این ... !
***
هنوز که هنوز است
چشمان ما
از گلوی خشک شما
سیراب می شوند
و لبان ما
عطش بوسیدن
درگاه شما را دارد
پیشانی مان
از قدمگاه شما
به معراج می رود
و قلبمان
فقط در هوای شما
سوسو می زند.
***
من
روزی چند بار
دلم را به فرات می سپارم
و نرمی نام شما را
در گوش سنگ ها
به زمزمه مي نشينم .
محمد يعقوبي
انتشارات فدائي هروي در هفتۀ اخير، مصادف با عيد سعيد قربان سه مجموعۀ شعري ديگر به نام هاي و آوازهاي بنفش بي قانون، هر بار كه از دهكده ات مي گذرم، و ارتكاب عزيز به ترتيب از فريبا حيدري، قهار عاصي و محمد يعقوبي منتشر كرد. مجموعۀ اول حاوي 30 قطعه شعر سپيد بوده كه در 96 صفحه با مقدمه اي از استاد محمد داوود منير و يادداشت شاعر به چاپ رسيده است. مجموعۀ دوم كه شامل 140 دوبيتي و بيش از 190 رباعي است در 85 صفحه و با يادنوشتي از شاعر خوبمان آصف رحماني، دوست نزديك قهار عاصي، به چاپ رسيده است، آنچه در اين مجموعه حائز اهميت است وجود بيش از 100 دوبيتي رباعي چاپ نشده از قهار عاصي است كه اكنون براي اولين بار به چاپ ميرسد. سومين مجموعه شامل 50 قطعه شعر آزاد 4 پارچه غزل و 6 دوبيتي است كه با مقدمه ي كوتاهي به قلم خود شاعر به زيور چاپ آراسته گشته. علاقمندان مي توانند فعلا فقط از كتاب فروشي هاي هرات اين كتاب ها را تهيه نمايند. به زودي نقد و بررسيي از اين سه مجموعه در انجمن قلم هرات خواهيم داشت، كه تفصيل آنرا از طريق اين وبلاگ به اطلاعتان خواهيم رساند. قابل ذكر است قبل از اين نيز انتشارات فدائي هروي به سلسلۀ ادبيات معاصر پارسي دري 4 مجموعۀ ديگر كه يكي از استاد شفيقي، ديگري از نظام الدين شكوهي و نهايتا دو مجموعه از نورالله وثوق را به چاپ رسانيده بود. حال نمونه هاي شعري از اين سه مجموعه را براي شما تقديم مي كنم، روز و شب تان خوش.
و
التیام / دردی تازه بود وحشی و پیروز با چرخشی که همۀ تکه های تنم را در لحظه مرور می کردسفر
می کنم / همۀ رگ هایم را و زیر پوستم / اطراق می کنم در ییلاق های تاریک تو / با خورشید های عمیق آهنی اشچقدر
به تو می آیم !و
کسی نمی گوید / و کسی نمی داند / و کسی ... نمی خواهدخو
کرده ام به همۀ خوب های تلخاین
عادت شانه هایم را از خودم گرفته استمی
نویسم این نامه را که در شمع خواهد سوختتو
تنهاتری یا عشق ؟و
انتهای همین کوچه کفشهایم به من نمی رسندشبیه
دیوار / شبیه باد / و شبیه برگی که در باداز
تو عبور خواهم کرد
تو
تنهاتری یا من ؟و
ثانیه های طولانی و تر ؟سرم
درد می کندو
زمین / با هیاهوی مستندی مرا دور می زندانگار
از گهواره های آخر شرق افتاده ام در جنوبی قطبی که گیسوانم را می سوزاندخودم
را سپرده امبه
باران های وحشی دور د رجنونی ادامه دار
مرا
به وحشتی که سیال شده است سوگند ندهیداز
جدال با خودم نه / خسته نیستم. . .
مرا
به وحشتی که سیال شده است سوگند ندهیدسرم
درد می کندو
مثل تنش های مستقیم و لطیف تب دچار کمی بی قراری امفريبا
حيدريحوت
1384عطش
مي زد، عطش مي كاشت صحرالواي
سرخ مي افراشت صحرازمستان
را به خونم آب مي كردچه
سنگين آفتابي داشت صحراخودم
این سو، دلم آنسوی دریامقام
و منزلم آنسوی دریاز
درد دل گرفته تا جوانیتمام
حاصلم آنسوی دریابیابان
داغ زیبایی است امشبفلک
لبریز تنهایی است امشبزمین
مهمان نور است و نوازشدل
مهتاب دریایی است امشبتو
رفتی بال و پر فرسود و جان سوختغم
دوری مرا تا استخوان سوختتو
رفتی تشنگی آورد بیشهدرخت
آتش گرفت و آشیان سوختقهار عاصي
زلفانت
برای من هراتی
نشئه ی چای سیاه را دارد
و بیاض گردنت
حکم شیرپرّه
چشمانت
قهوه یی تلخ که تیمور لنگ را تسکین می بخشد.چشمانت را سر می کشم
تا بی خیال دنیا شوم
اما خیال های واهی تری به سراغم می آیند
که وسوسه ی دستبرد به سیب های کالِ سینه ات را
مي پروراند
.فکر می کنم بهتر است
دیگر به تو فکر نکنم
واز این پس
براي فكر كردنت
هر بار استخاره کنم
.
محمد يعقوبي
محمد يعقوبي
تاريك شد از ابرجفا روز و شب من
از غصه رسيده به خدا جان به لب من
خنياگر دل خسته به مضراب غم اي دوست
تار تن افسرده ي وحدت طلب من
روزي كه ز دامان تو كوته شده دستم
آواره رغم خورده به گيتي لقب من
در مردمك ديده به جز نقش تو نبود
تصوير تو انگيزۀ شعر و ادب من
من از دو جهان قبلۀ عشق تو گُزيدم
از كعبه و بتخانه تویي منتخب من
بي طرف گلستان تو انديشۀ پرواز
هرگز نرود در رگ و مغز و عصب من
كو ساقي مستي كه دهد جام ثباتم؟
آماده كند محفل عيش و طرب من
پرپر شده صد دسته گل باغ حكيمي
ديريست كه نشكفته به يك خنده لب من
20/7/1362
ميخواستم چكامه يي انشاءكنم نشد
درد دلی به شعر مداوا كنم نشد
ميخواستم كه ناله كنم با همه وجود
خود را دمي به ناله تسلا كنم نشد
ميخواستم كه گريه كنم مثل نوبهار
اشكي فداي لالۀ صحرا كنم نشد
ميخواستم كه چهرۀ ارباب فتنه را
بيرون كشم ز پرده و رسوا كنم نشد
ميخواستم كه تيشه زنم بر سر ريا
تلبيس را به خلق هويدا كنم نشد
ميخواستم بناي ستم را كنم خراب
كاري براي مردم دنيا كنم نشد
ميخواستم دريچه يي از قلب تيره گي
سوي شفق به دست خرد وا كنم نشد
ميخواستم كه اشك فقير شكسته را
آيینه اي براي تماشا كنم نشد
ميخواستم كه گوهر خوشرنگ مهر را
در قلب هاي يخ زده پيدا كنم نشد
19/3/1365
اين نوشته بيشتر به منظور آموزش براي شاعراني از من جوان تر نوشته شده به همين خاطر شايد آنقدرها شكل يك نقد را نداشته باشد. به هر صورت گفتم تا مطلع باشيد. ممنون
محمد يعقوبي
نقدي زود هنگام
من در نقد نوشته هايم بيشتر عادت به يافتن معايب يك اثر دارم تا بر شمردنِ نكات قوت آن، چرا كه معتقدم برجستگي ها و محاسنِ يك اثر بيشتر بر اثر خودآگاهي شاعر است تا ناخودآگاهي، ولي معايب زماني بروز مي كند كه شاعر به وجود آن ضعف وقوف نداشته يا از آن غافل بماند. اما در بين شاعران جوان و نوجوان كمتر شاعري را مي توان سراغ كرد كه كارهاي اوليه اش قابل نقد و بررسي باشد. اگر مبالغه مپنداريد شعرهاي خانم صالحي با آنكه شايد از تعداد انگشت هاي دست تجاوز نكرده باشند، قابل نقد و تأمل اند. شاعر مورد بحث ما بر خلاف ديگر شاعران جوان با كلام و بياني لايروبي شده از كليشه و ابتذال پا به عرصۀ ادبيات مي گذارد و بيشتر از هر كس ديگري، خود دغدغۀ نوآوري را در سر مي پروراند. در اين نوشته متناسب با نوع كاركردهاي شعري خانم صالحي خواستم تا به آرايه هاي امروزي ترِ شعرشان بپردازم؛ آرايه هايي همچون حس آميزي، نقيض نمايي، پرورش تصاوير، باستانگرايي، بومي سازي، واژه سازي، خوش آوايي و ......
براي آغاز بحث سه مورد عمده كه آقاي كاظمي در مجموعۀ آموزشي روزنه حد ميان شعر و بيان شاعرانه تعيين كرده اند را بر مي شمرم:
· منطق گفتار، متفاوت با منطق گفتار عادي ما باشد.
· ساختار زباني متفاوتي در آن بكار رفته باشد.
· تناسب هايي از جهات مختلف در آن سخن حس شود.
بايد خاطر نشان كرد كه هيچ يك از موارد فوق نمي تواند به تنهايي رواديد ورود كلام به سرزمين شعر باشد، ولي در آن ميان نقش تناسب از دو ديگر بارزتر است . اساس اكثر صنايع بديع و بيان همان تناسب است كه هر چه بهتر و استوارتر به كار گرفته شده باشد بر تعالي شعر به همان قدر مي افزايد. اما برگرديم به اصل موضوع، موضوعات آتي در راستاي نشان دادنِ مقدارِ همين تناسب در شعر هاي خانم صالحي تدوين گرديده است:
1. نقيض نمايي (خلاف عرف، يا تصوير پارادوكسي):
آنچناني كه از شعرهاي خانم صالحي بر مي آيد نقيض نمايي يا ساختن تصاوير پارادوكسيكال از سلاح هاي بسيار مورد علاقۀ شان در ميادين شعري است. در هر شعري از ايشان حد اقل دو سه پارادوكس را مي توان يافت كه اين نشان دهندۀ توجه زياد ايشان به اين صنعت است، تركيب ها و تصاويري همچون: تنور داغ زندگي/ هميشه سرد؛ سكوت سيال شب؛ در غروب طلوع كردن؛ ترنم هاي وحشي؛ فرياد تلنبار شده؛ شجاعانه ترسيدن؛ پر از هيچ؛ وبسياري ديگر از اين دست. اما هر كدام از اين تركيب ها و تصاوير به خاطر نو بودن شان اندكي درنگ مي خواهد تا به خصوصيات پارادوكسيكال آن بتوان پي برد، طوريكه بعضي از ديگر تصاوير پارادوكسيكال در اين شعرها نامحسوس تر و ظريف تر است، آنقدر كه شايد بعضي آنها را جزء تصاوير پارادوكسي نپذيرند، مانند: ايستاده نا اميد، افسانۀ شوم، و غيره از اين دست. روان شاد سلمان هراتي در شعري مي سرايد: افسوس كه نيستي/ اگر نه/ يك شاخه گل محمدي به تو مي دادم/ تا با عطر آن/ تمامِ ديكتاتورها را مسموم مي كردي. مسموم كردن با عطر نوعي نقيض نمايي زيبا در حد خروج از عرف است، از اين دست ترفندها نيز در شعر خانم صالحي به وفور ديده مي شود: من محكومم به آدم بودن/ نه آدم بودن -يا- و من كه از حرارت نبودنت/ نه مثل شمع، مثل خودم آب مي شوم –يا- تا طلوع سبز زمستاني/ جوانه زدن ممنوع –يا- و ديگري در پسا پشت عشق/ نفس هايش را انفاق مي كند -و يا- ريشخند هديه كردن؛ و بسي ديگر كه هر كدام نقيض نمايي هاي زيبايي در حد خروج از عرف جامعه را ارائه مي كنند.
2. حس آميزي:
حس آميزي از پر ظرفيت ترين آرايه هاي شعري است. محمد علي بهمني در بيتي چنين به زيبايي از اين صنعت استفاده كرده : نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم/ ببين چه زرد مرا مي جوند، سبزترينم
در اينجا زرد جويدن تركيب دو حس متضاد بينايي و چشايي است. در شعرهاي خانم صالحي كاربرد اين صنعت بسامدِ بالايي دارد: برهنه دويدن، سكوت سيال، عبور عريان، و غيره. اما در چندي ديگر از تركيب ها حس آميزي را با پديده هايي انتزاعي به هم آميخته: هياهوي متروك، حرارت نبودن، لقمه لقمه كردنِ خيال نان صبر، لحظه هاي كثيفِ دروغ و ... اگر چه در اين نوع مي تواند تصاوير دور از ذهني ايجاد شود ولي به خاطر غرابت تصاوير به جذابيت اثر از ديگر طرف افزوده مي شود.
3. فرسايش و پرورش تصاوير:
به اين بيت توجه كنيد: شب سياه بدان زلفكان تو ماند/ سپيد روز به پاكي رخان تو ماند. اين بيت دقيقي يكي از قديمي ترين ابياتي است كه تشبيه شب به زلف در آن صورت گرفته. بعدها خيلي ها از اين تصوير در شعرهاي خود سود جستند، از جمله در اين بيت حافظ: معاشران گره از زلف يار باز كيند/ شبي خوش است بدين قصه اش.....
مي بينيد كه آن تشبيه سادۀ شب و زلف در بيت حافظ بسط پيدا ميكند و به خاطر كمرنگ كردن تكرار آن تشبيه با تصويري جانبي همراه مي گردد. اما شاعر امروز نيز كاملا از اين ميراث كهنه چشم پوشي نمي كند و به گونه يي امروزي تر آنرا بازسازي مي كند: كنون كه اسم شب زلف تو پريشاني است/ مگو به آينه، آيينه ياد مي گيرد. امكان دارد كه همين تصاوير در نثر روزنامه يي و در گفتار مردم به اندازه اي تكرار شود كه ديگر انسان آنرا جزء كلام عادي به حساب آورد. خانم صالحي يك سري از اين دست تصاوير را در شعرهاي خود پرورش داده اند؛ حالا ميزان موفقيت شان مورد بحث نيست ولي به هر صورت توجه شان در اين زمينه قابل قدر است: من از حرارتِ نبودنت/ نه مثل شمع، مثل خودم آب مي شوم. ويا توئي كه آمدي و پر از هيچ ترم كردي؛ در اين دو نمونه مثل شمع آب شدن تصوير بسيار ركّي است كه تحت بازسازي قرار مي گيرد و در نمونۀ دومي شباهت بسياري بين پر از خاليِ معروف و پر از هيچ تر ديده مي شود.
ولي در كنار توجه به همچو تصاوير، من خانم صالحي و ديگر شاعران جوان و نو آور را دعوت به توجه بيشتر به تصاوير پنهان مانده و حفظ شدۀ شعراي گذشته مي كنم كه مي تواند در باروريِ خيال و انديشۀ ما بس تاثير گذار باشد، به اين بيت زيبا از ظيهر فاريابي توجه كنيد: شب سرِ زلف سياه تو به يادم آمد/ ريسمان بازيِ ناز تو به يادم آمد
4. امروزي بودن زبان، بومي كردن زبان، گستردگي زبان و باستان گرايي:
همان طوري كه در تصوير سازي خانم صالحي از دام تقليد قدما رهيده اند در زمينۀ زبان نيز امروزي و فراخ بال رو نموده اند. گستردگيِ دايرۀ واژگانيِ ايشان (با توجه به سابقۀ كم شعري شان) مخاطب را از كسالت مي رهاند و او را پا به پاي خود به پويايي و تحرك فرا مي خواند. ولي توجه زياد به ساده بودنِ زبان باعث شده است تا شاعر از توجه به صنايع ديگري چون باستانگرايي و غرابت آفريني بازماند. اين در صورتي است كه شاعرانِ سپيد سرا به همچو آرايه ها به خاطرِ تمايز بخشيدن به شعرشان از نثرهاي معمولي و روزنامه يي سخت نيازمندند، و طوريكه مي دانيم باستانگرايي يكي از شگردهاي شاملو در شعرهاي منثورش بود. در اين راستا خواندنِ متون كهن سخت موثر است، خواندن تاريخ جهان گشاي جويني، تاريخ بيهقي، كليله و دمنه، حتي نثرهاي عرفانيي چون كيمياي سعادت امام محمد غزالي و فيه ما فيه مولانا. بومي كردن زبان نيز در راستاي ايجاد غرابت و شخصيت دادن به اثر بسيار موثر مي افتد، كه شعر خانم صالحي در اين زمينه نيز فقير است.
5. ارزشِ ديداريِ شعر:
پس از نيما روز به روز از ارزشِ شنيداريِ شعر در قالب هاي جديد كاسته شد و در عوض به ارزشِ نوشتاري و ديداريِ شعر ارج گذاري شد. در شعر منثور به خصوص با كنار گذاشته شدنِ وزن و قافيه ضرورت به توجه بيشتر به ارزش ديداري حس مي شود. براي درك بهتر مسئله به اين نمونه ها توجه كنيد: واژۀ شمشير در خط نستعليق به ويژه در هجاي اول تصوير خود شمشير را در ذهن تداعي مي كند. نوشتن كج با جيم بيشتر از كژ با ژ رسانندۀ مفهومش است. در ميان شاعران فارسي زبان طاهرۀ صفارزاده به رعايت چنين موارد در شعرهايش مشهور است. شاعران ديگري نيز هستند كه با افراط و تفريط به اين آرايه پرداخته اند كه طرفداران پر و پا قرص ترش شعري به نام شعر كانكريت را رواج دادند. البته نظر من اين نيست كه حتما يك شاعر كانكريت باشيم، ولي توجه به مجموع اين قابليت ها براي شعر يك قدرت و توانايي مضاعف مي بخشد به خصوص امروزه كه رايانه اين اعجوبۀ مدرنيته به كمك آدميان شتافته واقعا توجه به مولفه هاي شعر كانكريت مثمر ثمر واقع مي شود. اين آرايه چيزي دور از دسترس نيست، طوريكه چند روز پيش مجموعۀ در دست چاپ آقاي يوسفي را مرور مي كردم ديدم واژۀ غ ز ل را در شعر شكسته شكسته ولي قشنگ شان جدا جدا نوشته اند، ببيند كه اين كار چقدر به رساندن مفهوم لكنت زبان كمك ميكند، البته اين نوعش بسيار پيش پا افتاده و مروج شده است، طوريكه ديگر لذت آن ابداع اوليه را در انسان بر نمي انگيزد؛ و يا در مجموعۀ دوبيتي هاي آقاي وثوق كه از سوي انتشارات فدائي هروي به چاپ رسيده، عنوان مجموعه «در ايستگاه آخر» با طرحي نوشتاري همراه است، كه كلمۀ آخر برعكس گرديده تا مفهوم دور خوردن وسيلۀ نقليه از آخرين ايستگاه را در ذهن تداعي كند. خوب شايد بپرسيد كه جناب شما كه اينقدر خوب لالايي خواندن بلديد چرا خودتان را خواب نمي برد؟ در جواب بايد بگويم كه من تا به حال فقط براي ديگران لالايي خواندم و براي خودم هنوز فرصت پيدا نكرده ام و گر نه مرا نيز خواب مي برد.
حالا براي نمونه در شعر بسيار زيباي : آدم هنوز بوي بهشت مي دهد/ و سيب ها را ادامه ... شاعر مي تواند عوضِ انداختن سه نقطه سه سيب رسم كند كه باز هم با وجود نشان دادنِ سه نقطه تداعي گرِ ادامۀ سيب نيز هست. البته در اين نوع كارها مي توان از يك طراح نيز در موقع چاپ شعر كمك گرفت. شايد آن شعرِ معروف اينگليسي را در وصف سرباز ديده باشيد، كه شاعر كلمات را روي خطوط يك كلاه كنار هم مي چيند، در آنجا شاعر ممكن از يك نقاش كمك گرفته باشد؛ به هر صورت اين پيشنهادي بود كه نه تنها به خانم صالحي بلكه به همۀ شاعراني كه دنبال نوآوري و اعجاب انگيزي در شعرِ نو اند، توصيه مي كنم.
6. بعضي مواردِ متفرقه :
در اكثرِ مواردي كه خانمِ صالحي به حذف و ايجازِ كلام پرداخته اند موفق نموده اند ولي در مواردِ اندكي به اثر حذف به ضعفِ تاليف مواجه شده و از بلاغتِ كلام كاسته اند، اين نمونه از آن دست است:
من مفهومِ يك افسانۀ شوم را/ با شكِ خودم مقياس كرده ام/ و چيزي شبيهِ كفتار را از آن بيرون (حذفِ «كرده ام» )
در بعضي موارد نيز با همۀ وسوسۀ خاصي كه ايشان در ايجازِ كلام دارند ولي باز هم كلماتِ زايدي در شعر رو مي نمايد:
تو خواهي آمد/ اما شبي كه من خواهم رفت
و آئينه به دوشِ من/ و من به جنس نگاهت مشكوك ( كه مي توان آنرا چنين باز نويسي كرد: و منِ آيينه به دوش/ به جنسِ نگاهت مشكوك ). گاه روابط بين اجزاء تصوير لخت و عريان است كه بايستۀ شعري همچون شعرِ ايشان نيست: شايد دو گره باقي است/ تا باز شدن كه رابطۀ ركِّ باز شدن و گره را مي توان به سادگي هنري ترش سازيم، مثلا اگر به جاي باز شدن از آزادي يا چيزِ مشابهِ ديگري استفاده كنيم.
در شعرِ تنورِ داغِ زندگي نيز شاعر با آنكه يك شعر نيمايي با زنجيرۀ مفاعلن را خواسته يا ناخواسته تشكيل داده است ولي در دو قسمت زنجيرۀ مفاعلن گسيخته مي شود: و آن سوي عشق پدر نااميد ايستاده است؛ و در بند: سكه هاي رنگ پريده ام/ براي هر كه او بلوغِ نگاهش را شنيد. كه بند اولي را چنين مي توان موزون ساخت: و آنسوي عشق/ پدر،/ ايستاده نا اميد.
به هر صورت شعر بيشتر متمايل به وزن دار بودن است و بيشترِ مصراع ها وزن درستي را دارند كه بهتر است در موردِ بند دوم نيز يك چنين اصلاحي وارد شود.
7. موضوع و محتوا:
بعد از جنگ جهانيِ دوم شاعري در جهانِ عرب آوازه اش سر كشيدن آغازيد كه بيشترينۀ عمر ادبي اش را در راستاي توصيف از زن و دفاع از حقوقِ حقۀ زنان در جوامع مرد سالار عرب صرف كرد. اين مبارزه به خصوص در مجموعه شعرهاي پس از « محبوبِ من» پر رنگ تر گرديد، طوريكه استمرارِ او در اين راه آنقدر به طول انجاميد كه عده اي از شاعران متعصبِ عرب از روي تمسخر لقبِ شاعره النساء را به او دادند. بعدها اين آوازه يعني لقب «شاعرِ زنان» نه تنها افتخاري براي خودش بلكه افتخار جامعۀ روشنفكريِ عرب شد. توصيف او از زنان باعثِ قوت دادن و ايجاد اعتماد به نفس در زنان مي شد. اين حكايت را از آن رو بازگو نمودم كه ديده مي شود يأس و نااميدي حاكميتِ مطلق بر فضاي شعرهاي خانم صالحي دارد . اين يأس و نااميدي و اين تصاويرِ مملو از تاريكي و ظلم با آنكه حقيقتي عيني است از جامعۀ جنگ زدۀ مان ولي باز هم نبايد باعث شود كه شاعر ما به عنوان يك شخص متفكر و صاحب شعوري عالي تر از حد معمول جامعه از مشكل گشايي و راه حل يابي دست كشيده، و خود را دربست در اختيار جبرِ روزگار قرار دهد. فروغ فرخزاد نيز با آنكه در يك همچو جامعه يي به سر مي برد و با آنكه مغزش لبريز از صداي وحشتِ پروانه اي بود كه در دفتري به سنجاق مسلوب مي شود، ولي باز هم در ميانِ آن همه بيدادگري و ظلم چنين به زمزمه مي نشست كه: من خواب ديده ام كه كسي مي آيد/ من خوابِ يك ستارۀ قرمز/ و پلكِ چشمم هي مي پرد/ وكفش هايم هي جفت مي شوند/ و كور شوم/ اگر دروغ بگويم/ من خواب آن ستارۀ قرمز را/ وقتي كه خواب نبودم ديدم. اينچنين خود و جامعۀ مايوسِ خود را تسلي ميدهد، و به آنان خوف و رجاء، يأس و اميد، و غم و شادي را به يكسان بخش مي كند. خانمِ صالحي نيز مي توانند عوضِ اينكه منتظرِ لاشۀ عاشقي در آستانۀ شكستن بمانند، با دعاي مادر سكان عشق را در بحر موّاج زندگي به دست گرفته و هر طرف كه مي خواهند بچرخانند.
اميدوارم قبل از آنكه ايشان به شاعرِ آيه هاي يأس شهره گردند، هر چند در تخيل و خواب، تصويرِ يك ستارۀ قرمز را و تصويرِ ظهورِ چشماني از سمت طلوعِ شرق را براي ما ارزاني كنند، اين نوشته را با اين بيتِ زيبا از واقفِ لاهوري به پايان مي رسانم كه :
واقف ز شعر گشت سيه نامه ام، ولي دارم ز اهل بيت اميدِ شفاعتي
اميدوارم خسته نشده باشيد. تشكر از تحملِ تان.
1
تنور داغ زندگي
هميشه سرد
صفي شلوغ
به روي نقطه چين التماس يك شكم
... و آن سوي عشق
پدر،
ايستاده نا اميد
اما دست هاي لخت او
بوي نان مي دهد!!!
و كودكي كه دست به روي گرسنه گاه غصه مي كشد
سكه هاي رنگ پريده ام براي هر كه
او بلوغ نگاهش را شنيد
ميان مرگ و زندگي
كسي برهنه مي دود
و لقمه لقمه مي كند
خيال نان صبر را
بدون اشك
بدون نان!!
2
شجاعانه مي ترسم از
نگاه تلخ حقيقت
در پيچ يك خيال
و سكوت خدا
.... و من تنهاترين نعش كش زندگي ام
و خسته
خسته از فسون وحشيانۀ روزگار:
اين تداوم تهوع آور ديروز
و گامهاي خستۀ فرداها
شايد دو گره باقي است
تا باز شدن
شايد....
نمي دانم
3
پايان شكيبايي كجاست؟
دلم پر است
پر از پاي كوبي غصه هاي سرد
و انبساط و انقباض عشق
در انتهاي آخر خودم
كسي در حوالي خدا
مرا به زندگي وصله مي زند
و من .....
و ديگري در پسا پشت عشق
نفس هايش را انفاق مي كند!
و زندگي لعنتي به او
ريشخند، هديه
ولي نمي داند كه
غم عزرائيل حراج كرده است!!!
4
من مفهوم يك افسانۀ شوم را
با شك خودم مقياس كرده ام
و چيزي شبيه كفتار را
از آن بيرون
هميشه منتظر...
منتظرِ لاشۀ عاشقي در آستانۀ شكستن
من هرگز مادرم را نمي بخشم
كه مرا به دنيا آورد
و ديگر لحظه هاي كثيف دروغ را
در مرداب زندگي غرق نخواهم كرد
غرق خواهم شد
در سكوت سيال شب
در عبور عريان عشق
در بلوغ پستان هاي شب
و هميشه تر از هميشه
در غروب طلوع خواهند كرد
چشمانم !!!
5
شكوفه كرده است
نهال ترديد
در انتهاي نگاه باغبان همسايه
دلم براي خشت هاي خزان كلنگ مي خواهد
و تصور عجيبي است
تصوير سكوت
در دل ترنم هاي وحشي باران
و لبخندهايت پشت پنجرۀ غروبِ غرور
هياهوي متروك تنم
خش خشِ خاطره هاي ختم بخير
خدا رحمتش كند
و فريادي كه در حنجره ام تلنبار است
تا طلوع سبز زمستاني
جوانه زدن ممنوع !
***
تو خواهي آمد
اما شبي كه من خواهم رفت
بس لعنت به تو كه دير آيي
و لعنت به من كه زود خواهم رفت .
6
... وآئينه به دوش من
و من به جنس نگاهت مشكوك
و تو
تو ئي كه مفت نمي ارزي
و من كه از حرارت نبودنت
نه مثل شمع، مثل خودم آب مي شوم
كسي درون خسته ام به من فحش مي دهد
به من !!!
من كه پر از هيچ بودم
و تو
توئي كه آمدي و پر از هيچ ترم كردي
7
آدم هنوز بوي بهشت مي دهد
و سيب ها را ادامه ♠♠♠
من محكومم به آدم بودن
نه آدم بودن
و هنوز هم سيب ها ممنوع اند
و من هنوز سيب مي خواهم
و من هنوز نمي خواهم
آدم بدون سيب را
و سيب بدون بهشت را
خدايا !
يا سيب هايت را ممنوع نكن
يا من هنوز همان آدم سيب خورم !
محمد یعقوبی
به نام خدا
ز بس افسرده احوالم ز درد ناتواني ها
ندارم طاقت گفتار و تابِ تر زباني ها
نيارم شكوه از تكليف قلب و كُلفت پيري
كه بردم بار رنج و غصه در فصل جواني ها
ز درد خود فرامُش كرده ام ياران كه روز و شب
مرا افسرده دارد فتنۀ آخر زماني ها
چرا رفته است رحم و شفقت و انصاف از عالم
ز همنوعان چرا گُم گشته رسم مهرباني ها
فشانده دشمنِ دين و وطن در كشتزار ما
ز كينْ تخم نفاق و اختلاف و بد گماني ها
دگر گويد كسي از حق سخن ديوانه خوانندش
تو گويي حرف حق هذيان بود بر اين رواني ها
چرا يكبار از اين عاقل نماها كس نمي پرسد
كه آخر جز خيانت خود چه كرديد اي فلاني ها
از اين حق ناشناسان مشكلِ كس حل نمي گردد
كه تا رسم دواير باشد اين رشوت ستاني ها
ز بس از هم گسسته تار و پود اقتصاد ما
شكسته پشتِ ملت زير بار اين گراني ها
ندانيد از طريق اقتصاد اي چاره انديشان
شما را دشت و صحرا بايد و اُشتر چراني ها
از اين كابينه كاري در خور آسايش ملت
نخواهد ديد كس جز اختلاس و حكمراني ها
شب و روز اند در فكر معاش ماهوار هر يك
و ليكن غافل اند از حال ملت پارلماني ها
به منظور بدست آوردنِ آراء مردم بود
سراسر وعده هاي كاذب و شيرين بياني ها
بود امداد از بيگانگان و غارت از خويشان
دگر چشم انتظاري نيست از اين خردواني ها
از اين دزدانِ غارتگر كجا ايمن بود كشور
كه دارند هر يك از خون ضعيفان كامراني ها
چرا بيگانگان دست از سرِ ما بر نمي دارند
ز هر سو تا به كي بر ما كنند آتش فشاني ها
مسلمان كشتن و خود را مسلمان داشتن، هيهات
مسلماني كجا و اين قصي القلب جاني ها
الهي در بگيرد خانه هاتان دالر اندوزا ن
كه ديگر ز احتكارتان نبيند كس نشاني ها
به بازارِ سيه تا چند خون ملتي خوردن
خدا را شرمي اي خفاش ها زين خون چشاني ها
مگر قحط الرجال آمد ز بعد خشكسالي ها
كه دستي ز آستين بيرون نشد از كارداني ها
زميني ها نمي دانند اگر طرز حكومت را
خدايا بهر ما بفرست جمعي ز آسماني ها
سخن كوتاه كن خاموش باش اي بوالفضول آخر
چه حاصل مي برد گوشِ كر از اين روضه خواني ها
15/8/86
دوبيتي از صميمي ترين و اصيل ترين قالب هاي شعر فارسي است، به خصوص آنكه فولكلور باشد. دوبيتي هاي زير از جمله دوبيتي هاي عاميانه به لهجۀ زيباي هراتي است كه متاسفانه سرايشگرانِ آنها را نمي شناسم.
در اين دنيا نظر بر كي كنم يار
گل خوشبوي زيبايم تو بودي
گل بدبويِ كي را بو كنم يار
مسلمانا چه بد كردم به مردم
كل عالم رضا بم رنگ زردم
به مخُتنِ گل رويت نباشه
به زي شهر هرات يك دم نگردم
به زي هرات نديدم يك طبيبي
دوا سازد به درد يك غريبي
بگشتم شيخ و ملاي زمانه
بسوزه طالع همتو غريبي
الهي عاشقي كافر نبينه
دو دس بر سر زنه خنجر به سينه
كه هر كي ما و تور از هم جدا كرد
الهي بم پلاس غم نشينه
از آن روزي كه ما را آفريدي
به غير از معصيت چيزي نديدي
خداوندا به حق هشت و چارت
ز من بگذر، شتر ديدي نديدي
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

دكتر قیصر امین پور شاعر، ادیب و فارسی پژوه كه در سال 1338 در دزفول به دنیا آمد بامداد امروز سه شنبه در بیمارستان دی دار فانی را وداع گفت.
به گزارش شبكه خبر، دكتر قیصر امین پور، رشته های تحصیلی مختلفی را تجربه كرد وی سال 57 از رشته دامپزشكی دانشگاه تهران ترك تحصیل كرد. امین پور همچنین از رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران در سال 1363 ترك تحصیل كرد و در سال 1376 با راهنمایی دكتر شفعی كدكنی موفق به اخذ دكترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد.
وی همچنین تدریس در دانشگاه الزهرا 70 - 1367 و تدریس در دانشگاه تهران از سال 1370 تاكنون را عهده دار بوده است.
امین پور دبیر شعر هفته نامه سروش طی سال های 71-60، سردبیر ماهنامه ادبی - هنری سروش نوجوان 83- 67، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بوده است.
"ظهر روز دهم" (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكری)؛ "به قول پرستو" (برنده جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكری)؛ "تنفس صبح"، "در كوچه آفتاب"، "منظومه روز دهم"، "توفان در پرانتز"، "بی بال پریدن"، "گلها همه آفتاب گردانند" از جمله آثار وی هستند.
وی برنده تندیس مرغ آمین 1368، برنده تندیس ماه طلایی (برگزیده شعر كودك و نوجوان 20 سال انقلاب) است.
اگر بخواهیم شعری از جنگ بگوییم حتماً سرآمد شاعران آن، قیصر امین پور به یادمان خواهد آمد همانكه روزگاری سروده بود:
می خواستم شعری برای جنگ بگویم
دیدم نمی شود
دیگر قلم زبان دلم نیست.
گفت:
باید زمین گذاشت قلم ها را
دیگر سلاح سرد سخن كار ساز نیست
باید برای جنگ
از لوله تفنگ بخوانم
با واژه فشنگ
قیصر امین پور در آستانه دهه پنجم عمرش اما دیگر به دنبال واژه و فشنگ نیست. چه مدتهاست كه زادگاه و سرزمین مادری اش به دور از وضعیت خطر و آژیر قرمز نفس می كشد. با این همه گویی غبار آن سالهای نه چندان همچنان بر چهره شاعر خانه های خونین و عروسك خون آلود تازه مانده كه گاه به گاه به یاد آن ایام داغ ولی تازه می كند. گر چه این حرمهای داغ دلش را دیوار هم توان شنیدن نداشته است. از همین روست شاید كه امین پور لحظه های كاغذی اش را می سراید و می گوید:
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری
قیصر امین پور، چنانچه از شعرهایش می آید، جنوبی است و اهل گتوند . منطقه ای در محدوده دزفول. به همین خاطر هست كه جنگ را می توان در اشعار روزگار جوانی اش به دیده ذهن دید و پریشان شد و بارید. او كه در سال 1338 متولد شده، تا سال 1357 در همان منطقه به تحصیل پرداخت و در این سال بود كه برای ادامه تحصیلات و ورود به دانشگاه تهران عزیمت كرد.
امین پور جوان در بدو ورودش به تهران و آغاز تحصیلات دانشگاهی جذب حوزه هنری آن سالها می شود و آشنایی اش با شاعران جوانی كه در حوزه هنری گردآمده بودند او را به حضور در جمع آنان كشاند و باعث شد تا او تحت تأثیر یاران هم سلك و مرامش و به اشتیاق شاعرانگی هایش رشته تحصیلی اش را از علوم اجتماعی به ادبیات تغییر دهد.
او در سال 1366 به همراه دوستان نویسنده و شاعرش، بیوك ملكی و فریدون عموزاده خلیلی، نشریه سروش نوجوان را طراحی و منتشر كرد كه تا چندی پیش هم انتشار این مجله و مسؤولیت قیصر امین پور در سمت سردبیری ادامه داشت.
از سال 1367 امین پور تدریس در دانشگاه الزهرا را آغاز كرد و دبیری بخش ادبیات فصلنامه هنر و مسؤولیت در دفتر شعر جوان را به كارهای خود ضمیمه كرد كه تاكنون ادامه دارد. امین پور در سال 1376 با دفاع از رساله خود با عنوان سنت و نو آوری در شعر معاصر كه با راهنمایی دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی به سامان رسیده بود و موفق به اخذ مدرك دكترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد و بعدها این پایان نامه در شمارگان بالایی به چاپ رسید.
قیصر امین پور درباره این اثر می گوید: پیشنهاد بررسی درباره این موضوع از طرف استاد ارجمند دكتر شفیعی كدكنی بود و من از میان موضوعات مختلف، این موضوع را به ضرورت بحث سنت و نوآوری، برای پایان نامه دكتری برگزیدم.
او می گوید: دشواری كار آنجا بود كه چون من به نسلی آرمانگرا تعلق دارم و كار ادبی و خلاق را برای خود انجام می دهم، شعری كه دلم می خواهد می نویسم و هیچ كس هم در آن دخالت ندارد، فكر كردم در كار تحقیقی هم می شود، این گونه بود؛ اما چنین نبود.
او ادامه می دهد: به هر حال من، آدمی دوزیست بودم. هم در مطبوعات هستم و هم در دانشگاه. دانشگاه از من توقعی داشت و لابد انتظار داشت از چشم انداز سنت، نوآوری را بررسی كنم و دوستان مطبوعات بر عكس. بین این دو دیدگاه سرگردان بودن مشكل كار من بود و موقعی این مسأله حل شد كه تصمیم گرفتم یك چشم سوم برگزینم و به قول گادامر یك جور فاصله گرایی.
با این همه آنچه پس از بررسی این كتاب نصیب خواننده می شود، این موضوع است كه امین پور در این كتاب قصد نداشته تا تاریخ معاصر ادبیات را به رشته تحریر درآورد. چه ،كار این كتاب به جای اینكه تاریخ ادبیات باشد، این است كه سنت و نو آوری را با توجه به تفكیك تعاریف سنت به معنای دینی و ادبی، به شكل دو عرصه لازم و ملزوم نگاه می كند. او در این كتاب از نظریه پردازی پرهیز كرده و به بررسی مكاتب مختلف پرداخته است.
گرچه این كتاب در سال 1372 آماده به چاپ بود اما به اقتضای اینگونه پژوهشهای دانشگاهی دامنه موضوع معین و محدود بود و تبدیل آن به كتاب نیازمند گسترش و پرورش یا پردازش بیشتر بود. پس قیصر امین پور به امید ادامه پژوهش و كشاندن دامنه سخن تا شعر امروز و شاخه های گونه گونش، در چاپ آن تا سال 1383 دریغ كرد. با این همه خودش می گوید: دریغا كه در این درنگ 5 ساله، از بسیاری كار و گرفتاری و بیماری و دیگر پیشامدهای ناگوار روزگار، حتی فرصت و فراغت بازنگری در آن را نداشته ام چه رسد به بازنگاری.
آثار قیصر امین پور در محافل و جشنواره های ادبی همواره مطرح بوده و هستند. چنانكه او درسال 1368 توانست تندیس مرغ آمین را از جایزه ویژه نیما دریافت كند و دو كتابش با نام های ظهر روز دهم و به قولی پرستو در همان سالهای نشریعنی در سال های 1365 و 1375 جایزه جشنواره كتاب كانون پرورش فكری كودكان و نوجوان را از آن خود كرد.
قیصر امین پور همچنین جایزه تندیس ماه طلایی را كه به برگزیدگان شعر كودك و نوجوان 20 ساله اخیر تقدیم شده است، به دست آورده است.
چنانچه پیش از این آمد امین پور محصول تلاش فكری سالهای 57 و نسل دوم انقلاب است. او كه در سال 1357 زادگاهش را برای تحصیل در رشته دامپزشكی در دانشگاه تهران ترك كرده بود و پس از مدتی از این رشته انصراف داده بود و به رشته علوم اجتماعی نقل مكان كرده بود و باز هم این رشته را پس زد و در رشته موردعلاقه اش ادبیات سرانجام گرفته بود، در همان سالها در شكل گیری حلقه هنری و اندیشه اسلامی در حوزه هنری با افرادی چون سید حسن حسینی، سلمان هراتی، محسن مخملباف، حسام الدین سراج، محمدعلی محمدی، یوسفعلی میر شكاك، حسین خسروجردی و ... همكاری داشت. گروهی كه بنیانگذاران جوان حوزه هنری نام گرفتند و بعد ترها چهره هایی چون سهیل محمودی، ساعد باقری، عبدالملكیان، كاكایی و فاطمه راكعی و علیرضا قزوه نیز به آنان پیوستند. البته هشت سال بعد یعنی در سال 1366 او به همراه بسیاری از هم دوره ای هایش، از حوزه هنری خارج شد و 2 سال بعد به كمك دوستانش دفتر شعر جوان را راه اندازی كرد.
امین پور در دهه های دوم و سوم زندگی اش شاعری انقلابی و جنگ زده می نماید و شعرهای دوران جنگش از نوادر ادبیات جنگ و پایداری آن سالهاست. اوخودش در پاسخ به این سؤال كه قضاوت شما در مورد شعر دفاع مقدس از ابتدا تا كنون چیست؟ می گوید: قضاوت به ویژه برای ادبیات و هنر دوره های خاص، بسیار دشوار است. منظور از دوره های خاص دوره هایی مانند مشروطیت، انقلاب، جنگ و دفاع مقدس است كه انگار شعر و ادبیات در این دوره ها وظیفه، كار كرد و رسالت و در نتیجه گویی تعریف دیگری پیدا می كند. بنابراین اگر بخواهیم با همان معیارهای آرمانی و همیشگی دوره های دیگر به سراغ این دوره ها برویم چه بسا كه دست خالی بر گردیم و گمان كنیم كه خبری از هنر و ادبیات نبوده است. در حالی كه در بررسی چنین دوره هایی بهتر است كه به جای نقد ایده آل به نقد رئال بیشتر بپردازیم. یعنی واقعگرایانه تر نگاه كنیم نه صرفاً آرمانی و ایده آل.
امین پور كه تجربه تدریس و مقطع راهنمایی را در فاصله سال های 60 تا 62 در كارنامه خود دارد، از سال 67 نیز به تدریس در دانشگاه الزهرا پرداخت، اما شروع تدریس او در دانشگاه تهران به سال 1370 بر می گردد كه همچنان ادامه دارد.
فعالیت های قیصر امین پور سال گذشته از فعالیت های مطبوعاتی اش فاصله گرفت و از مهرماه سال گذشته نیز به همراه كامران فانی، حسن انوری، محمد علی موحد، یدالله ثمره، سلیم نیساری و هوشنگ مرادی كرمانی، به عضویت فرهنگستان زبان و ادب فارسی در آمد.
قیصر امین پور و اشعارش هر چه كه باشند، نمونه كامل زبان نسل دوم انقلاب است. نسلی كه از آرمان گرایی رفته رفته به واقع گرایی رخ پوشانده و همین واقع گرایی موجب نوشدن افكار و آرای آنها را داشته است. شاید به همین خاطر باشد كه اشعار دهه آخر عمر امین پوربیش از پیش مورد استقبال و اشتیاق نسل سوم انقلاب قرار گرفته است و آنها در كتابخانه های خود لااقل یكی از دیوان های او را در كتابخانه خود به غنیمت برده اند. زندگینامه او را را با یكی از اشعار امین پور به پایان و از خواندنش لذت ببریم:
آفتاب مهربانی
سایه تو بر سر من
ای که در پای تو پیچید
ساقه ی نیلوفر من
با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها
در هوایت دل گسستم
از همه دلبستگیها
در هوایت پر گشودن
باور بال و پر من باد
شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد
ای بهار باور من
ای بهشت دیگر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من
بی تو چون برگ از شاخه افتادم
زرد و سرگردان در کف بادم
گرچه بی برگم گرچه بی بارم
در هوای تو بی قرارم
برگ پاییزم
بی تو می ریزم
نو بهارم کن
نو بهارم
ای بهار باور من
ای بهشت دیگرمن
برگرفته از سایت شبکه خبر
آتشين دل
اخيرا چند مجموعۀ شعر وارد بازار كتاب شده كه در پايين پشت جلد هر كدام نوشتۀ انتشارات فدائي هروي به چشم مي خورد. مجموعه هاي منتشر شده از سوي اين ارگان نشراتي چيز ديگري هم با خود داشته و آن اينكه در گوشه يي از اين مجموعه ها اين چنين نگاشته شده است: " ادبيات امروز پارسي دري شمارۀ " .
موجوديت تني چند از دوستان در اين انتشارات و هم چنين اين عنوان در شرايطي كه بازار شعر و شاعري و در كل ادبيات بسيار كساد است و متاسفانه دولتمردان هم به خاطر به رونق در آوردن آن اصلا توجهي ندارند، بسيار شادي آور است و اميد بخش، و اين را مي رساند كه اين رشته سري دراز دارد و هنوز اگر چه زمستان-هنوز دلگرمم. اين موضوع و هم چنين آغاز روند جديدي كه از حدود دو سال گذشته در هرات آغاز شده مبني بر اينكه تا بزرگي باقي است بايد اندك اداي ديني كرد، نه تنها كه باعث دلگرمي ما نيز شده بلكه بيانگر اين است كه حد اقل گرويدگان به ادب و فرهنگ ديگر نمي خواهند مرده پرست باشند. تجليل از هفتاد و هفتمين سالروز تولد استاد فدائي هروي در دو سال گذشته و هفتادمين زاد روز استاد شفيقي هروي همراه چاپ مجموعۀ شعري ايشان در همين سال - كه هر دو شخصيت از بزرگان، قلم زنان، و رنج ديدگان در عرصۀ ادب پارسي هستند- گواه بر اين ادعاست.
به هر صورت از هدف اصلي نمانيم، چناني كه گفته آمد يكي از مجموعه هاي نشر شده در همين تازگي ها، گزيدۀ غزليات استاد عبدالله شفيقي هروي، به نام آتش دل حاوي پنجاه غزل در صد صفحه همراه طرح جلدي وزين و به كوشش آقايان رحماني و يعقوبي است.
در اولين تورق و خوانش غزليات اين گزيده انسان به اين نتيجه مي رسد كه سرچشمه گاه اين اشعار به هاتف و دل آتشيني بر مي گردد، نه همانند سروده هاي بسيار از شعراء امروزي ما به فرهنگ قافيه و لغات، و كاري است بالاتر از شعر و شاعري، كه به نظر من استاد شفيقي در اين ميان نقش دبيري را داشته و سرايندۀ نهفت مي سراييده و شفيقي به واژه در مي آورده است، كه البته چنان اين آتش دل در بين مصرع ها و بيت ها پرتو افگنده كه ذهن خواننده را مجال تفكر در مورد كهن بودن زبان نمي دهد، و دقيقا در اين مقام يادآور اشعار مولاناي بلخ است كه محتوا بر فرم غلبه دارد.
خلاصه چه بگويم من، كه جناب استاد تابش در مقدمه همين مجموعه داد سخن را اين چنين داده اند كه: "آنچه در اين دفتر از هر جهتي خود را به نمايش نهاده و از آيينۀ هر غزلي به روشني مي تاباند، عشقي است كه با هوشياري جاي خود را در دل و زبان شفيقي باز كرده است."
مقال تنگ است و مجال كوتاه، خردك اشاره يي هم به اين داشته باشم كه چاپ مجموعۀ آتش دل باعث شد تا كساني كه هميشه "اسير" جهل خود بودند و از دنياي خدا فقط توهين آموخته اند و انتقاد، و يا هم شايد كه چشم ديدن ندارند، بي رويه بر مجموعه و دوستاني كه زحمت انتشارش را متقبل شدند، زبان طعن بگشايند و مهمل بگويند. بگذاريم، كه خداوندگار دهلي مي گويد:
بيدل از بي خردان شكوه چه حاصل....
به هر صورت! اميد كه اين ني، كه هزاران ناله در گلويش خفته است سالهاي مستمر نالان باشد تا بانگ آتشين آن آتش اندر سوختگان عالم زند. (والسلام)
سيد جواد راميار
ساغر شکست و باده دگر در سبو نماند
دل خود نماند یا بدلم آرزو نماند
از کین روزگار تقاضای شور عشق
در سر نماند، بر لب از او گفتگو نماند
زین تند باد فتنۀ غارتگر خزان
در باغ گل نماند و به گل آبرو نماند
شد آبروی لاله و شمشاد آب جوی
وین طرفه تر که طرف چمن آب جو نماند
کو فاخته که شیون کوکو کند بلند
ناجو نماند و ندبۀ قمری بدو نماند
تاراج گشت گلشن و بلبل فغان نکرد
صد عقده درگلوی بماند و گلو نماند
از هر کنار نغمۀ صد جغد بشنوی
وز مرغ حق که سر بدهد های و هو نماند
از چارسو به ششدر آفات مانده ایم
راه نجات در نظر از چار سو نماند
در این سموم یأس دگر مأمن امید
جز اعتصام عروۀ لاتقنطوا نماند
درخون تپید دل چو شفیقی به نغمه خواند
ساغرشکست و باده دگر در سبو نماند
***
خواهم چو غباری بنشینم سر راهی
شاید به سرم پای نهی گاه به گاهی
چون حلقه به در دوخته شد چشم امیدم
کی تیره کند روز مرا چشم سیاهی
در محضر تو شمع صفت بهره ندارم
جز قطرۀ اشکی و به جز شعلۀ آهی
طاعت که قبولت بشود می نتوانم
ره گر دهدم سوی تو شایسته گناهی
"دنبال تو رفتن گنه از جانب ما نیست"
دانی چه کند کاهربا با پرکاهی
درصومعه وخانقه و دیر و کلیسا
پویند و بجویند براهی و بچاهی
هم درتو گریزیم اگر از تو گریزیم
جز سایۀ لطف تو نداریم پناهی
چون غنچه به لبخند گشودی لب شیرین
قربانی گل قند تو گردیم الهی
در بزم ادب گر سخنی گفت شفیقی
بر دستۀ گل چند بپیچید گیاهی
***
از کفم رفتی و گلگشت بهار تو نکردم
کیفی از لذت آغوش و کنار تو نکردم
تو یقین عمر گرانمایۀ من بودی و رفتی
چه کنم گوهر جان را که نثار تو نکردم
بوسه بر روی تو چون حلقۀ موی تو ندادم
آرزو مرد به دل گوش گذار تو نکردم
کور شد چشم جهان بین من از دود تو آخر
کسب گرمی به دل و جان ز شرار تو نکردیم
بس گهر از صدف دیده فرو ریختم اما
پر گهر دامن و آغوش و کنار تو نکردم
چه توان کرد شفیقی که به تقدیر چنین بود
از کفم رفتی و گلگشت بهار تو نکردم
استاد عبدالله شفيقي
سلام دوستان هفته ی شهید بر شما گرامی باد.
پسر قلۀ پامير
خبر از كوه فروريخته جنگل مي گفت
خون و آتش به هم آميخته، جنگل مي گفت
دره در دره سر شانۀ جنگل خورشيد
مي رود مي رود از خانۀ جنگل خورشيد
سيل در همهمۀ رود به خود مي پيچد
دره يك لحظه نياسود به خود مي پيچد
پشت پامير ز سنگيني اندوه شكست
غم بزرگ است گمانم كمر كوه شكست
سرور قافله آن قله نشين كرده سفر
و كهنسال سپيدار زمين كرده سفر
چه سبكبال چه بي باك از اينجا مي رفت
آفتابي كه سر شانۀ دريا مي رفت
شير مردا سفر عشق مبارك باشد
عاشقا بال و پر عشق مبارك باشد
واي از اين روز، چه روزي است چه بد مي گذرد
ناجوان مردي ايام ز حد مي گذرد
دل ز خون پر شده احوال جگر برهم شد
ماتم آمد به سر ماتم و غم در غم شد
هر كجا پارۀ از پيكر او جلوه گر است
قدم اندر قدم همسنگر او جلوه گر است
سر اگر رفت ولي سنگر او پا بر جاست
قدم اندر قدم همسنگر او پا بر جاست
كوه ها قصه نويس دل دريا نوشش
دشت ها مرثيه سازان لب خاموشش
به عقابي كه ز صياد نترسيد سلام
به درختي كه به هر باد نلرزيد سلام
***
لحظه اي سر نگذارد به زمين هندوكش
ايستاده است سرافرازترين هندوكش
چشم بد دور از اين قوم كه روئينه تنند
نامداران كمر بسته و دشمن شكنند
سنگ و ريگي كه در اين باديه آتش خيز است
دشت و كهسار كهن قلعه سياوش خيز است
***
پايمردي اگر افتاد كه بر مي خيزد
بعد افتادن فرياد كه بر مي خيزد
هر كه با عشق نجوشيد به دارش بزنيد
هر كه با ماست به شمشير عيارش بزنيد
هر كه شمشير به ناني بدهد مرگش باد
غيرتش را به فلاني بدهد مرگش باد
نكند زينت ديوار شود خنجرتان
نكند طعمۀ زنگار شود خنجرتان
بيشه از عربدۀ شير مبادا خالي
وز درخشيدن شمشير مبادا خالي
قد شمشير شما تا به ابد خم نشود
سايۀ تيغ شما از سر ما كم نشود
از پس گردنه شمشير فرو مي آيد
پسر قلۀ پامير فرو مي آيد
بعد او هر چه درخت است به پا مي خيزد
كوه پامير به خون خواهي ما مي خيزد
آصف رحماني
کوه بابا بی پدر شد تا که رفتی تو
مام میهن بی پسر شد تا که رفتی تو
ای شکوه شانه های سبز هندوکش
آفتابی در بدر شد تا که رفتی تو
روح جنگل، تک درخت تا همیشه سبز
ایستادن بی ثمر شد تا که رفتی تو
ای سرا پا پیچ و خم هایی نشاط انگیز
سرزمینم مختصر شد تا که رفتی تو
در تو، پیدا بود و پنهان- سرزمین من
اضطرابم بیشتر شد تا که رفتی تو
کرد خون چشم تو رنگین غروبی را
شام دیجوری بدر شد تا که رفتی تو
ای تمام آزادگی و عشق، چشم من
از تبسم بر حذر شد، تا که رفتی تو
محمد يعقوبي
همه مي دانيم و خوب مي دانيم كه آيندۀ افغانستان وابسطۀ به آموزش و پرورش صحيح كودكان و نوجوانان امروز ماست . در اين ميان نقش ادبيات كودك كاملا بارز است. انتقال مفاهيمي چون عدالت، آزاديخواهي، اسطوره هاي مذهبي و ملي، نوع دوستي، وطن پرستي و غيره از اين طريق نقش به سزائي در شكل گرفتن صحيح ذهنيت اطفالمان دارد. چنين است كه جامعۀ سالم و داراي مدنيت چنين براي آموزش صحيح كوچكترين و بنيادي ترين عضو جامعه بها مي دهد.
اين مختصر مقدمه اي بود كه به شما سه كتاب ارزشمندي كه اخيرا در هرات به چاپ رسيده است را معرفي كنم. "گلهاي باغ كابل"، " پرنده باش " و "شهر گلها " سه مجموعۀ شعر كودك است كه توسط ليسۀ خصوصي توحيد به چاپ رسيده است. شعرهاي كتاب اول از محمد سرور رجائي و تصاوير توسط زهرا جوادي كشيده شده است. اگر مقايسه اي بين اين سه مجموعه داشته باشيد مي بينيد كه شعرهاي گلهاي باغ كابل برتر از دو مجموعۀ ديگر مي نمايد. طوريكه رجايي به موضوعات متنوعي از جمله اسطوره هاي مذهبي، وحدت ملي و عنعنات ملي به خوبي پرداخته است. تصاوير آن كتاب نيز خيلي بومي مينمايد. " جشن گل " شعر خوبي است از اين دست كه از اقوام مختلف افغانستان چنين به خوبي نام مي گيرد:
در ميله جاي كابل
با نام و ياد كودك
در جشن گل نشستند
خورشيد هاي كودك
مانند آفتاب است
اين دختر هزاره
چشمش شبيه بادام
دستش پر از ستاره
زرمينه دختران را
تا قندهار برده
ديدم لبان سرخش
شايد انار خورده
وقتي كه مي برآيد
اين شوخ تاجيك از در
بر دور چادر او
پروانه مي زند پر
پيراهنش كه سبز است
گلچهره يا بهار است
آن نونهال ازبك
او لاله ي مزار است
ريحان، بنفشه، نرگس
مريم، شكوفه، سنبل
اين دختران افغان
گلهاي باغ كابل
از اين كه بگذريم شعر زيباي بچه ها و كوچه است كه در آموزش مفاهيم ديني سخت مؤثر است :
كوچه ها سكوت
كوچه ها سياه
گريه مي كنند
آسمان و ماه
كوچه ها غريب
بچه ها غمين
كربلا كجاست
روي اين زمين
بچه ها همه
تكيه ساختند
كوچه را پر از
گريه ساختند
سينه مي زنند
بچه ها مدام
چون فرشته ها
مي دهند سلام
تكيه بي چراغ
گريه بي صدا
مي رسد به گوش
ذكر يا خدا
ناگهان وزيد
بوي خوش عجيب
بوي خوش تر از
بوي نان و سيب
تكيه شد پر از
شور يا حسين
كوچه شد پر از
نور يا حسين
مجموعۀ پرنده باش كه حاوي 12 قطعه شعر از پروين پژواك و با تصويرگري هژبر شينواري همراست چنين در ذهن تداعي مي كند كه شعرها به خاطر تصاوير سروده شده اند، چرا كه تصاوير آنقدر قوي مي نمايد كه شعرها در كنارشان سخت كمرنگ جلوه مي كند. اما متأسفانه اكثر تصاوير غير بومي است و براي كودكان افغانستاني غريب به نظر مي رسد. شايد علت آن زندگي دراز مدت آقاي شينواري در غرب باشد. به هر صورت بر خلاف شعرهاي مجموعۀ گلهاي باغ كابل كه اكثرا قالب چارپاره را بكار برده اين مجموعه داراي تنوع در قالب هاي شعري است. شايد يكي از بهترين شعرهاي اين مجموعه شعر لَلُو باشد :
حالي دگه شَو مي شه
بچه گكم خَو مي شه
باز صبا افتَو مي شه
روز ما هم نَو مي شه
يخ هاي بام و كوچه
همگي شان اَو مي شه
گندم هاي طلايي
ها بخير درَو مي شه
دشمنا و دشمنا
پاي شان لكتَو مي شه
تمام، قصه ي شَو مي شه
روز ما هم نو مي شه
مجموعۀ شهر گلها كه با تصويرگري ام البنين حسيني و محمد حسين جعفري همراست حاوي 10 شعر از كارهاي غلام حسن بومان است. اين مجموعه از نظر كيفيت شعرها و تصاوير حد وسط دو مجموعۀ فوق الذكر است.
قابل ذكر است كه هر سه ي اين مجموعه ها توسط نويسندۀ خوب كشورمان محمد حسين محمدي ويراستاري گرديده و به تيراژ 2000 جلد در چاپخانۀ مهر حبيب به كيفيت خوب به چاپ رسيده است.
براي همگي اين عزيزان از خداوند توفيق مزيد استدعا داريم. به اميد ديدن كارهايي بيشتر از اين دست. شاد و خرم باشيد.
محمديعقوبي
1/6/1386
سلام دوستان در این پست با سه شعر در خدمت شماییم امیدواریم پسند شما واقع گردد.
آه ای تنها ترین آواز دل
باستانی نالۀ دمساز دل
ناله در غرقابۀ شط تنت
پرپر پروانه در پیراهنت
سحر صد صحرا فسون در نای تو
لیلی عصر جنون در نای تو
نی ز نیزار تجلی بر لبت
شعلۀ شب، جوش یا رب ربت
تو خدای لحنی و نی نیز هم
تو جنون جامی و می نیز هم
هفت بند نی نوا پرداز تو
آتش آهنگ است سبک ناز تو
من ملولم مولویاتم بده
من خمار آلودم، آیاتم بده
ساقی دل مست و مدهوش تو ام
ناله پرورد لب نوش تو ام
خانۀ آواز را نی میزنم
تشنه ام جام پیاپی می زنم
شمس کل فرمانروای اهل دل
بحر عرفان ناخدای اهل دل
عارفا دست دل و دامان تو
هفت بند نی نوای جان تو
باستانی نالۀ خم را بریز
بر لبان گل ترنم را بریز
تا لبی از گونۀ گل تر کنم
آتش آب ترا باور کنم
از گلوی ناله ات می می چکد
بشنو از نی بشنو از نی می چکد
ای ستار حیرت آهنگ ادب
گردش میخانۀ رنگ ادب
عقل حیران جنونت روز و شب
عشق هم جریان خونت روز و شب
عشق تا گفتم حیا دامن درید
یوسفستانت تو پیراهن درید
منقل دل را گل آتش تویی
نالۀ اسفندی و دلکش تویی
از گل حیرت تماشائی تری
از نسیم مست هر جائی تری
بود و باش غنچه در پیراهنت
استراحت خانۀ گل دامنت
نقطۀ خالت کلاس حیرت است
چشمت آئینه شناس حیرت است
ای جمالت جلوۀ آفاق دل
خلسۀ آئینۀ اشراق دل
شهد شعر تو شراب زندگی
قرص شمست آفتاب زندگی
عالمی در وهم حالات تو گم
آسمانی در خیالات تو گم
ای غزال مست صحرای طرب
خم در آغوش و صراحی لب بلب
صبح خوابیدست در دامان تو
حضرت خورشید سر گردان تو
ای خمار آلوده دستت را بده
از سر خم سهم مستت را بده
در دل شب قرص مهتابی رسان
تشنۀ اندیشه را آبی رسان
بیدلم ای شور اشراقی مدد
عاشقم یا ایها الساقی مدد
دف بزن ای عشق تا هوهو کنم
گل کن ای آتش که گل را بو کنم
خوش خوشک مشت دلم را باز کن
طبل مستی کوب و عیشی ساز کن
این دل زخمی بهار شیون است
گل کند گر نالۀ ساز من است
نی نواز مثنوی خوانی منم
شور آهنگ خراسانی منم
بلخ من یاد خراسانت بخیر
شیون شیوا نیستانت بخیر
با هری بانگ خراسانی خوشم
با هرات و شام عرفانی خوشم
با سماع بلخ هوهو می زنم
در حصار غزنه قوقو می زنم
زنده سازم یک نیستان ناله را
پارسی این نغز چندین ساله را
تا خدای مثنوی گوید غزل
تا ز دامان دری روید غزل
برج و باروی خراسانی بجاست
آسمان کاخ نیاکانی بجاست
محمد آصف رحمانی
ترا در مولانا شمس انديشه و عرفان
نخواهم يافت
و نه در محافل پركليشه
پشت ميز و صندلي پرافاده
در نهار ناراحت شكم پرستي
و نه در سال هاي كوتاه مدت يونسكو
ترا در تنهائيم
ترا در سادگيم
ترا در پايانۀ انسانيت
در چوكي سادگي و بي ريايي
در مي يابم
نه در جايگاهي كه به نامت ثبت شده
و نه در جايگاهي كه مشرف به خود ستايي است
تو در آواز ني سروده مي شوي
نه در بلندگوهاي عبث
تو در حنجرۀ شعري
و در تخيل شعور
نه در كلمات رسمي و متشخص
و نه در هيچ يك از مضامين سخت زمان
خودت
مرا براي نوشتنت
خط مي دهي
شعرم را
به دست خود
تصحيح مي كني
و تا خط سوم
حرف دلت را مي زني
دستت را
بر كتفم مي زني
و نمي گذاري تا پاهايم
پشت تريبون تنهائي
بلرزد
تو در بيت بيت مثنوي ات
من و دوستانم را
پذيرائي مي كني
و برايمان
مهرباني ات را دكلمه
و خميازۀ هيچ شنونده اي را
ملول نخواهي شد.
با خواندن
"بشنو از ني چون حكايت مي كند
وز جدائي ها شكايت مي كند"
غلط خواني ام را خورده نمي گيري
و مرا حظ مي بري
همايش ها همه تمام شدني است
ولي شعر من نه
چرا كه تو تمام نشدي
چنانچه شمس
كه هنوز
طلوعش را
بر خويشتن خويش
با رقص و سماع
خوشحاليم.
22/4/86خ
محمد یعقوبی
پايان شكيبايي كجاست؟
دلم پر است
پر از پاي كوبي غصه هاي سرد
و انبساط و انقباض عشق
در انتهاي آخر خودم
كسي در حوالي خدا
مرا به زندگي وصله مي زند
و من .....
و ديگري در پسا پشت عشق
نفس هايش را انفاق مي كند!
و زندگي لعنتي به او
ريشخند، هديه
ولي نمي داند كه
غم عزرائيل حراج كرده است!!!
سلام دوستان در این پست با سه شعر در خدمت شماییم امیدواریم پسند شما واقع گردد.
آه ای تنها ترین آواز دل
باستانی نالۀ دمساز دل
ناله در غرقابۀ شط تنت
پرپر پروانه در پیراهنت
سحر صد صحرا فسون در نای تو
لیلی عصر جنون در نای تو
نی ز نیزار تجلی بر لبت
شعلۀ شب، جوش یا رب ربت
تو خدای لحنی و نی نیز هم
تو جنون جامی و می نیز هم
هفت بند نی نوا پرداز تو
آتش آهنگ است سبک ناز تو
من ملولم مولویاتم بده
من خمار آلودم، آیاتم بده
ساقی دل مست و مدهوش تو ام
ناله پرورد لب نوش تو ام
خانۀ آواز را نی میزنم
تشنه ام جام پیاپی می زنم
شمس کل فرمانروای اهل دل
بحر عرفان ناخدای اهل دل
عارفا دست دل و دامان تو
هفت بند نی نوای جان تو
باستانی نالۀ خم را بریز
بر لبان گل ترنم را بریز
تا لبی از گونۀ گل تر کنم
آتش آب ترا باور کنم
از گلوی ناله ات می می چکد
بشنو از نی بشنو از نی می چکد
ای ستار حیرت آهنگ ادب
گردش میخانۀ رنگ ادب
عقل حیران جنونت روز و شب
عشق هم جریان خونت روز و شب
عشق تا گفتم حیا دامن درید
یوسفستانت تو پیراهن درید
منقل دل را گل آتش تویی
نالۀ اسفندی و دلکش تویی
از گل حیرت تماشائی تری
از نسیم مست هر جائی تری
بود و باش غنچه در پیراهنت
استراحت خانۀ گل دامنت
نقطۀ خالت کلاس حیرت است
چشمت آئینه شناس حیرت است
ای جمالت جلوۀ آفاق دل
خلسۀ آئینۀ اشراق دل
شهد شعر تو شراب زندگی
قرص شمست آفتاب زندگی
عالمی در وهم حالات تو گم
آسمانی در خیالات تو گم
ای غزال مست صحرای طرب
خم در آغوش و صراحی لب بلب
صبح خوابیدست در دامان تو
حضرت خورشید سر گردان تو
ای خمار آلوده دستت را بده
از سر خم سهم مستت را بده
در دل شب قرص مهتابی رسان
تشنۀ اندیشه را آبی رسان
بیدلم ای شور اشراقی مدد
عاشقم یا ایها الساقی مدد
دف بزن ای عشق تا هوهو کنم
گل کن ای آتش که گل را بو کنم
خوش خوشک مشت دلم را باز کن
طبل مستی کوب و عیشی ساز کن
این دل زخمی بهار شیون است
گل کند گر نالۀ ساز من است
نی نواز مثنوی خوانی منم
شور آهنگ خراسانی منم
بلخ من یاد خراسانت بخیر
شیون شیوا نیستانت بخیر
با هری بانگ خراسانی خوشم
با هرات و شام عرفانی خوشم
با سماع بلخ هوهو می زنم
در حصار غزنه قوقو می زنم
زنده سازم یک نیستان ناله را
پارسی این نغز چندین ساله را
تا خدای مثنوی گوید غزل
تا ز دامان دری روید غزل
برج و باروی خراسانی بجاست
آسمان کاخ نیاکانی بجاست
محمد آصف رحمانی
ترا در مولانا شمس انديشه و عرفان
نخواهم يافت
و نه در محافل پركليشه
پشت ميز و صندلي پرافاده
در نهار ناراحت شكم پرستي
و نه در سال هاي كوتاه مدت يونسكو
ترا در تنهائيم
ترا در سادگيم
ترا در پايانۀ انسانيت
در چوكي سادگي و بي ريايي
در مي يابم
نه در جايگاهي كه به نامت ثبت شده
و نه در جايگاهي كه مشرف به خود ستايي است
تو در آواز ني سروده مي شوي
نه در بلندگوهاي عبث
تو در حنجرۀ شعري
و در تخيل شعور
نه در كلمات رسمي و متشخص
و نه در هيچ يك از مضامين سخت زمان
خودت
مرا براي نوشتنت
خط مي دهي
شعرم را
به دست خود
تصحيح مي كني
و تا خط سوم
حرف دلت را مي زني
دستت را
بر كتفم مي زني
و نمي گذاري تا پاهايم
پشت تريبون تنهائي
بلرزد
تو در بيت بيت مثنوي ات
من و دوستانم را
پذيرائي مي كني
و برايمان
مهرباني ات را دكلمه
و خميازۀ هيچ شنونده اي را
ملول نخواهي شد.
با خواندن
"بشنو از ني چون حكايت مي كند
وز جدائي ها شكايت مي كند"
غلط خواني ام را خورده نمي گيري
و مرا حظ مي بري
همايش ها همه تمام شدني است
ولي شعر من نه
چرا كه تو تمام نشدي
چنانچه شمس
كه هنوز
طلوعش را
بر خويشتن خويش
با رقص و سماع
خوشحاليم.
22/4/86خ
محمد یعقوبی
پايان شكيبايي كجاست؟
دلم پر است
پر از پاي كوبي غصه هاي سرد
و انبساط و انقباض عشق
در انتهاي آخر خودم
كسي در حوالي خدا
مرا به زندگي وصله مي زند
و من .....
و ديگري در پسا پشت عشق
نفس هايش را انفاق مي كند!
و زندگي لعنتي به او
ريشخند، هديه
ولي نمي داند كه
غم عزرائيل حراج كرده است!!!
مجموعه مقالات دومین جشنواره ادبیات معاصر افغانستان
در این زمانه ی بی هم نفس به کوه رسیدم 
که تا ز غربت پامیر یک صدا بگشایم
و شام هاست که برنا نشد ستارۀ مشرق
ز سرنوشت همین پیر یک صدا بگشایم
به دست سنگ سپردم زمین سبز صدا را
کنون ز نسل اساطیر یک صدا بگشایم
ز بس که حنجرۀ روزگار تلخ ترین است
من و زبان مزامیر، یک صدا بگشایم
شعری از خالده فروغ
جشنوارۀ ادبیات معاصر افغانستان از سه سال بدین سو به شکل پی در پی برگزار می شود که دو سال اول در ولایت هرات و سال گذشته در کابل برپا شد. برگزار کنندۀ این جشنواره انجمن قلم افغانستان است و هر ساله تعدادی از شاعران و نویسنده گان مطرح افغانستان در آن شرکت می کنند.
در همین روزها مجموعه مقالات دومین دور این جشنواره در کابل منتشر شد که در آن مقالات و نوشته هایی به زبان های فارسی و پشتو دیده می شود. در بین نام هایی که در فهرست نویسنده گان این مجموعه مقالات آمده با نام کسانی مانند استاد رهنورد زریاب، استاد لطیف ناظمی، حسین فخری، محمد ناصر رهیاب، خالد نویسا، حبیب الله رفیع و خالده فروغ روبرو می شویم.
در این مجموعه نود و شش صفحه ای بر علاوۀ شعرها و داستان هایی که منتشر شده در بخش فارسی مقالاتی با عناوین جوشش شعر زنان و دوشیزه گان افغانستان در دهۀ شصت هجری خورشیدی، مروری کوتاه بر نثر داستانی معاصر دری، شعر سیاسی و چگونگی آن در افغانستان، ادبیات زن و بانوان شاعر افغانستان در طی دهۀ اخیر، نیشخند های تازۀ طنز در ادبیات امروز ما، پسا نوگرایی در جامعه پیشا صنعتی و شعر نو آوری و الهام نیز به نشر رسیده است.
اولین نوشتۀ این مجموعه که به قلم استاد فرزانه رهنورد زریاب آمده است مروری است بر ادبیات زنان افغانستان در دهۀ شصت و در آن بین مروری کوتاه دارد بر کارهای پنج چهره از زنان شاعر آن نسل یعنی شفیقه دیباج، لیلا صراحت، حمیرا نکهت، ثریا واحدی و خالده فروغ که استاد آنها را در بین شاعران زن آن دوره برجسته تر می داند و هم چنین نظری هم بر تاثیر پذیری های آنها از شاعران متقدم و هم چنین شاعران معاصر ایرانی نیز دارد.
استاد رهنورد زریاب در این نوشته دهۀ شصت را یک از دوره های درخشان شعر زنان افغانستان خوانده است.

"اگر من به تبجیل و تجلیل شعر افغانستان به ویژه شعر زنان و دوشیزه گان - در دهۀ شصت هجری خورشیدی می پردازم، مقصودم این نیست که به ستایش و آفرین گویی این دهه در مجموع پرداخته باشم و بخواهم که این دهه را، به این بهانه، از رهگذر سیاسی و اجتماعی، تبرئه کنم. برعکس، همه گان می دانند که این دهه - به ویژه نیمۀ نخست آن - دوره ای بود پر از خود کامه گی ها، بیگانه گرایی ها، ترس انگیز، هول آفرین و سخت آزار دهنده برای مردمان کشور ما. ویژه گی های این دوره از سوی شماری از خامه زنان ما، برشمرده شده اند و لابد، تاریخ ما داوری فرجامین را، در این زمینه خواهد کرد.
و اما هنگامی که به جزئیات بپردازیم و از عام به خاص روی آوریم و از جمله، بخواهیم چگونگی ادبیات - به ویژه چگونگی شعر - را در این دهه به بررسی گیریم، نمی شود از اوج گیری و شگوفایی نسبی ادبیات و فرهنگ - به خصوص فرهنگ شعر - چشم پوشید و این رویداد ارجمند را نادیده گرفت.
به صورت فشرده می توان گفت که شعر دری افغانستان در این دهه - از جمله، شعر زنان و دوشیزگان، به گونه نمایان و ستایش انگیزی، تجلی کرد، شگوفه داد و به بار نشست." گفته های از استاد رهنورد زریاب.
استاد لطیف ناظمی در نوشته ای تحت عنوان پسا نوگرایی در جامعه پیشا صنعتی نظری بسیار گذرا بر ادبیات پست مدرن در افغانستان دارد. این نوشته با این چند پاراگراف آغاز می شود "نمی دانم این سر سپرده گان وطنی پسا نوگرایی چه مایه از این مقوله فلسفی و ادبی آگاهی دارند؛ چه مقدار از آثار پسا نوگرایان را خوانده اند؛ چقدر جامعۀ ادبی ما، به آثاری از این دست نیاز دارد و چه شماری از مخاطبان ما به درک نوشته های پسا نوگرایانه آشنایند.

این روزها، از برخی از نویسنده گان سرزمینم آثاری را می خوانم که با هر گونه تلاش و تقلا از درک معنای شان در می مانم؛ با هر گونه تفحص و کنجکاوی آیه های زیبایی شناسانه آنها را در نمی یابم و سر انجام این نبشته ها، هیچ گونه شور و حالی را هم در من بر نمی انگیزاند.
روزگاری عنصر المعالی کاووس بن اسکندر به فرزندش توصیه کرده بود که "بپرهیز از سخن غامض و چیزی که تو دانی و دیگران را به شرح آن حاجت آید مگوی که شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش.
در این جا قابوس و شمگیر به دو نکتۀ دلپذیر در نقد شعر اشارت دارد - نخست به ابهام عارضی در شعر و دو دیگر به عنصر مخاطب و این که شعر را برای دیگران پدید می آورند نه برای خویشتن.
اما در خیال این شاهزاده زیاری سدۀ پنجم هجری حتی خطور هم نمی کرد که روزی و روزگاری سخنورانی در زبان او پدید آیند که نه خود معنی شعر خویش را در خواهند یافت و نه دیگران و طرفه این که سخن آنان نیز غامض نخواهد بود بل عاری خواهد بود از معنی، مضمون، اندیشه و تفکر،"
آنچه در این مقدمه آمده است محور بحث این نوشته را نشان می دهد. استاد با پرداختن به این نکته که ما فعلا در یک جامعه پیشا صنعتی زندگی می کنیم و پسا مدرن می تواند چه توجیهی داشته باشد طرف صحبتش راهیان این مسیر در افغانستان اند. و با سوال هایی که در آغاز نوشته مطرح نموده است به آگاهی و شناخت این گروه از مقوله پست مدرن نیز مشکوک به نظر می آید. هر چند این بحث مجال گسترده تری را می طلبد و نیاز به استدلال بیشتری دارد اما چون در افغانستان کمتر کسی در این باره چیزی گفته است این نوشته می تواند به عنوان محرکی برای کارهای آینده در این زمینه قرار گیرد.
غزلی از صادق عصیان
چه اتفاق فتاده که زنگ دوست کر است
سلام و صحبت شیرین یار مختصر است
خلاف عادت هر روز، بی تبسم و ناز
نشسته یی همه جا در سکوت شعله ور است
تلاش غصه نهان کردن تو بیهوده است
رسانه های دو چشمت دو منبع خبر است
سرم فدای تو، آری همیشه معترفم
دل تو از دل محزون من گرفته تر است
مگر عزیز ترینم بگو چه چاره کنم
که لحظه های جدا از تو بودنم هدر است
" امینی"
مجموعه مقالات دومین جشنواره ادبیات معاصر افغانستان
در این زمانه ی بی هم نفس به کوه رسیدم 
که تا ز غربت پامیر یک صدا بگشایم
و شام هاست که برنا نشد ستارۀ مشرق
ز سرنوشت همین پیر یک صدا بگشایم
به دست سنگ سپردم زمین سبز صدا را
کنون ز نسل اساطیر یک صدا بگشایم
ز بس که حنجرۀ روزگار تلخ ترین است
من و زبان مزامیر، یک صدا بگشایم
شعری از خالده فروغ
جشنوارۀ ادبیات معاصر افغانستان از سه سال بدین سو به شکل پی در پی برگزار می شود که دو سال اول در ولایت هرات و سال گذشته در کابل برپا شد. برگزار کنندۀ این جشنواره انجمن قلم افغانستان است و هر ساله تعدادی از شاعران و نویسنده گان مطرح افغانستان در آن شرکت می کنند.
در همین روزها مجموعه مقالات دومین دور این جشنواره در کابل منتشر شد که در آن مقالات و نوشته هایی به زبان های فارسی و پشتو دیده می شود. در بین نام هایی که در فهرست نویسنده گان این مجموعه مقالات آمده با نام کسانی مانند استاد رهنورد زریاب، استاد لطیف ناظمی، حسین فخری، محمد ناصر رهیاب، خالد نویسا، حبیب الله رفیع و خالده فروغ روبرو می شویم.
در این مجموعه نود و شش صفحه ای بر علاوۀ شعرها و داستان هایی که منتشر شده در بخش فارسی مقالاتی با عناوین جوشش شعر زنان و دوشیزه گان افغانستان در دهۀ شصت هجری خورشیدی، مروری کوتاه بر نثر داستانی معاصر دری، شعر سیاسی و چگونگی آن در افغانستان، ادبیات زن و بانوان شاعر افغانستان در طی دهۀ اخیر، نیشخند های تازۀ طنز در ادبیات امروز ما، پسا نوگرایی در جامعه پیشا صنعتی و شعر نو آوری و الهام نیز به نشر رسیده است.
اولین نوشتۀ این مجموعه که به قلم استاد فرزانه رهنورد زریاب آمده است مروری است بر ادبیات زنان افغانستان در دهۀ شصت و در آن بین مروری کوتاه دارد بر کارهای پنج چهره از زنان شاعر آن نسل یعنی شفیقه دیباج، لیلا صراحت، حمیرا نکهت، ثریا واحدی و خالده فروغ که استاد آنها را در بین شاعران زن آن دوره برجسته تر می داند و هم چنین نظری هم بر تاثیر پذیری های آنها از شاعران متقدم و هم چنین شاعران معاصر ایرانی نیز دارد.
استاد رهنورد زریاب در این نوشته دهۀ شصت را یک از دوره های درخشان شعر زنان افغانستان خوانده است.

"اگر من به تبجیل و تجلیل شعر افغانستان به ویژه شعر زنان و دوشیزه گان - در دهۀ شصت هجری خورشیدی می پردازم، مقصودم این نیست که به ستایش و آفرین گویی این دهه در مجموع پرداخته باشم و بخواهم که این دهه را، به این بهانه، از رهگذر سیاسی و اجتماعی، تبرئه کنم. برعکس، همه گان می دانند که این دهه - به ویژه نیمۀ نخست آن - دوره ای بود پر از خود کامه گی ها، بیگانه گرایی ها، ترس انگیز، هول آفرین و سخت آزار دهنده برای مردمان کشور ما. ویژه گی های این دوره از سوی شماری از خامه زنان ما، برشمرده شده اند و لابد، تاریخ ما داوری فرجامین را، در این زمینه خواهد کرد.
و اما هنگامی که به جزئیات بپردازیم و از عام به خاص روی آوریم و از جمله، بخواهیم چگونگی ادبیات - به ویژه چگونگی شعر - را در این دهه به بررسی گیریم، نمی شود از اوج گیری و شگوفایی نسبی ادبیات و فرهنگ - به خصوص فرهنگ شعر - چشم پوشید و این رویداد ارجمند را نادیده گرفت.
به صورت فشرده می توان گفت که شعر دری افغانستان در این دهه - از جمله، شعر زنان و دوشیزگان، به گونه نمایان و ستایش انگیزی، تجلی کرد، شگوفه داد و به بار نشست." گفته های از استاد رهنورد زریاب.
استاد لطیف ناظمی در نوشته ای تحت عنوان پسا نوگرایی در جامعه پیشا صنعتی نظری بسیار گذرا بر ادبیات پست مدرن در افغانستان دارد. این نوشته با این چند پاراگراف آغاز می شود "نمی دانم این سر سپرده گان وطنی پسا نوگرایی چه مایه از این مقوله فلسفی و ادبی آگاهی دارند؛ چه مقدار از آثار پسا نوگرایان را خوانده اند؛ چقدر جامعۀ ادبی ما، به آثاری از این دست نیاز دارد و چه شماری از مخاطبان ما به درک نوشته های پسا نوگرایانه آشنایند.

این روزها، از برخی از نویسنده گان سرزمینم آثاری را می خوانم که با هر گونه تلاش و تقلا از درک معنای شان در می مانم؛ با هر گونه تفحص و کنجکاوی آیه های زیبایی شناسانه آنها را در نمی یابم و سر انجام این نبشته ها، هیچ گونه شور و حالی را هم در من بر نمی انگیزاند.
روزگاری عنصر المعالی کاووس بن اسکندر به فرزندش توصیه کرده بود که "بپرهیز از سخن غامض و چیزی که تو دانی و دیگران را به شرح آن حاجت آید مگوی که شعر از بهر مردمان گویند نه از بهر خویش.
در این جا قابوس و شمگیر به دو نکتۀ دلپذیر در نقد شعر اشارت دارد - نخست به ابهام عارضی در شعر و دو دیگر به عنصر مخاطب و این که شعر را برای دیگران پدید می آورند نه برای خویشتن.
اما در خیال این شاهزاده زیاری سدۀ پنجم هجری حتی خطور هم نمی کرد که روزی و روزگاری سخنورانی در زبان او پدید آیند که نه خود معنی شعر خویش را در خواهند یافت و نه دیگران و طرفه این که سخن آنان نیز غامض نخواهد بود بل عاری خواهد بود از معنی، مضمون، اندیشه و تفکر،"